|
کویری خشک و زمینی تفتیده و بادی سوزان که خاشاک و خاک را در هم آمیخته و تشنگی که جگر سوز است. صدای زنگ کاروان گویی ناقوس مرگ است و وحشت زا، وحشتی که کاروانیان را در چمبره خود اسیر کرده است.هرکس بسویی و همه به آن سو ،بن بست و بازگشت .همه جا یک شکل و یکنواخت ، کویر خود را از هر راهی پیراسته است. دیده ها از نا امیدی دو دو میزنند و دست ها بر زانوها گره می خورد ،پا ها هم مانند اراده ها سست شده اند. ناگهان از دور مردی از جنس نور سیاهی را می شکند وآرام می آید .همگاه نیم خیز شده اند که او کیست که بسان سپیدی صبح پس از شبی تار و دهشت زا و لطافت هوایی بارانی پس از سالها خشکسالی آرام می خرامد، انگار که طوفان به احترامش سکوت کرده است و گرد و غبار به احترامش ایستاده .و خورشید که روی تابیدن ندارد . کاروانیان راه را یافتند اما او را نه و هوایی که به بهشت می مانست و عطرش که مشام را به بهشت رهنمون می کرد، اما او را نه. خدایا ما را به اندکی از عطر دل انگیز مسیحایی اش در صف زندگان قرار ده که ما رابه مرده بودن در لباس زندگان و مرگ جاهلیت عقوبت نکنی ،اگر چه عقوبتت هم رنگی از آبی مهرت و سبزی رحمتت دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:54  توسط حسن وحدتی
|
|