|
هويّت ملّي و قومي از
انواع هويّت جمعي و به معناي احساس همبستگي عاطفي با اجتماع بزرگ ملّي و قومي و احساس وفاداري به آنست. هويّت ملّي و
قومي در کشاکش تصوّر "ما" از "ديگران"
شکل ميگيرد: ايران در برابر انيران، عجم در برابر عرب،
ايران در برابر توران، تاجيک در برابر ترک. با آن که هويّت قومي سابقه تاريخي دارد امّا "هويّت ملّي" زاده عصر جديد است که ابتدا در اروپا سر
برآورد و آنگاه از
اواخر قرن نوزدهم به مشرق زمين و سرزمين هاي ديگر راه يافت. اما، در واژگان علوم اجتماعي هويّت ملّي ازساخته هاي نيمه دوم قرن
کنوني است، که به جاي "خُلق و خوي ملّي"
(کاراکترملّي)، که از مفاهيم عصر تفکّر رومانتيک بود، رواج
گرفت.بررسي عيني و آفاقي هويّت ملّي و قومي،
به گونه اي که بري از تعلّّقات
ذهني و انفسي باشد کاري دشوار است، چه هويّت ملّي هم يک پديده پيچيده اجتماعي است و هم بار عاطفي سنگيني دارد.
در اينجا توجّه به چند نکته اساسي ضروري است. يکي اين که ملّت و هويّت ملّي و قومي، همچون ديگر پديدههاي اجتماعي، مقوله اي تاريخي است که در سير حوادث تاريخي پديدار ميشود، رشدميکند، دگرگون ميشود و معاني گوناگون و متفاوت پيدا ميکند. از اين رو از عوامل گوناگون ملّيت مانند نژاد، سرزمين، دولت و تابعيت، زبان، سنن مشترک فرهنگي و ريشههاي تاريخي، دين و اقتصاد هيچکدام يا هيچ مجموعه مشخصي از آنها را نمي توان به عنوان ملاک عام براي تعريف و تميز ملّت و هويّت ملّي بهکار برد. درمورد هر قوم يا ملّت در هر دوره اي مجموعهيي از چند عامل اهميت مييابد و سير حوادث و مشي وقايع تاريخي آن را دگرگون ميکند. هويّت ملّي امري طبيعي و ثابت نيست که پايههاي مشخّص عيني و آفاقي داشته باشد، بلکه پديداري است انفسي که ريشه در تجربه ها و تصوّرات جمعي مردم دارد، در دوره تاريخي معيّني ابداع ميشود، قباله تاريخي براي آن تنظيم ميگردد، خاطرات تاريخي براي آن ساخته ميشود و در سالگردها و سالروزها زنده ميماند. اين که ميگويند «ابتدا تصوّر ملّت پيدا ميشود و آنگاه خود ملّت پديد ميآيد» در مورد غالب کشورهاي امروزي جهان مصداق دارد. در دهه پاياني قرن کنوني نيز ما شاهد هيجان ملّي اقوام بسياري هستيم که مي خواهند از بهمبستن عوامل قومي و زباني دولت ملّي و ملّيت مستقلي براي خود ايجاد کنند. تنها ازفروپاشي شوروي و يوگسلاوي و چکسلواکي هجده دولت ملّي تازه سر برآوردهاند و هنوز در بسياري از مناطق جهان گروه هاي قومي و زباني در تب وتاب استقلال و تشکيل دولت ملّي براي خود هستند. در بيشتر موارد اين آرزوها پايه و سابقه تاريخي ندارند، چنانکه "کروات ها" تنها هنگامي بهفکر هويّت ملّي براي خود افتادند که دولت يوگسلاوي با سلطه صربها تشکيل شد. هويّت ملّي، که بر پايه رويارويي"ما" با "ديگران" بنياد ميگيرد، هم مي تواند نيرويي سازنده باشد و هم ميتواند به نيرويي ويرانگر بدل شود. احساس هويّت ملّي اگر درحد معقول و معتدل قرار گيرد ميتواند نيرويي براي همياري و اعتلاي فرهنگي باشد و اگر به قلمرو تعصّبات ملّي و قومي و نژادي وارد شود و يا به بهانه چالش با تعصّبات قومي به نفي و انکار و تمسخر ميراث فرهنگي خويش بنشيند نيرويي ويرانگر خواهد شد، زاينده دشمني و ستيزهجويي. اين روزها که بازار گفتگو درباره هويّت ملّي گرم است برخي از روشنفکران ايراني بدون توجّه به نو بنيادي مفهوم ملّت و معناي هويّت ملّي و به دور از نگرش تاريخي و تطبيقي، با ساده انگاري چنين ميپندارند که "هويّت ملّي ايراني" درمعناي امروزي کلام سابقه اي چند هزارساله دارد، چنان که گوئي از ابتداي آفرينش و يا از آغاز فرمانروايي ايرج (نخستين پادشاه افسانه اي که تأسيس کشور ايران در داستان هاي اساطيري بدو منسوب است) تا به امروز همه مردم ايرانزمين از هرقوم و قبيله و طايفهاي، از شهري و روستايي و ايلي و از عارف و عامي به آن آگاهي داشته و خود را در قالب آن مي شناخته اند. از سوي ديگر، گروهي از روشنفکران که از عواقب تعصّب ملّي و قومي بيمناکاند ناخودآگاه در دام تعصّب ضد ملّي افتاده و با نگاهي شتاب زده بهمباحث هويّت ملّي در آثار پژوهشگران غربي و بدون تأمّل و ژرف بيني در تاريخ ايران چنين پنداشتهاند که هويّت ايراني" همچون هويّت بسياري از ملل امروز جهان از ابداعات قرن حاضر و يا از ساخته هاي استعمارگران و شرق شناسان است.1 بيشبهه مفهوم سياسي ملّت و هويّت ملّي را دولت ها ايجاد ميکنند و براي آن قباله تاريخي تدارک ميبينند و به گفته اريک هابسبام (Eric Hobsbawm)، مورّخ مترقّي و صاحب نظر انگليسي، دست به "ابداع سنّتها" ميزنند. ايران نيز از اين قاعده کلّي مستثني نبوده است. امّا همانطور که هابسام معترف است و جرالد نولي نشان داده است درمورد ايران اين کار را ساسانيان به انجام رساندند و همگام با تأسيس نوعي دولت ملّي يک سلسله اساطير و پادشاهان افسانه اي نيز براي تأکيد بر قدمت آن آفريدند.2 بجاست نقل قولي ازهابسبام بياوريم که از منتقدان برجسته ناسيوناليزم و تعصّبات ملّي است و اعتقاد دارد که هويّت ملّي بسياري از ملل و اقوام امروزي پايه و اساس تاريخي ندارد و چند صباحي از ساختن قباله ملّي براي آنان نميگذرد. وي ميگويد جزکشورهاي چين، کره، ويتنام، ايران و مصر، که داراي موجوديّت سياسي بالنسبه دايمي و قديمي بودهاند -و اگر در اروپا واقع ميشدندآن ها را به عنوان "ملل تاريخي" ميشناختند- بسياري ازملل ديگر، کهعمرشان هنگام استقلال از چند دهه فراتر نميرفتهاست، يا زائيده فتوحات امپراطوري هي غربي و يا نماينده مناطق "مذهبي-فرهنگي" بوده اند و موجوديتي نداشته اند که با معيارهاي نوين ملّيت بتوان بر آن ها نام ملّت نهاد.3 در دهه پاياني قرن کنوني، که اقوام بسيار براي دستيابي به هويّت ملّي به مبارزه برخاسته اند، بازار بحث و گفتگو در باره هويّت ملّي و قومي در ميان ايرانيان نيز گرم است. روشنفکران ما آن را در محافل خود به بحث ميگذارند، سمينارهايي براي گفتگو درباره آن تشکيل ميدهند، ويژه نامه هايي براي بررسي آن منتشر ميکنند، و غالباً بر سر آن به ستيز و جدل مينشينند. گرمي بازار هويّت ملّي و اختلاف آراء و بحث هاي تند درباره آن نشان از بحران هويّت ملّي و قومي درايران دارد.4 اين بحران از يکسو به تفرقه درون مرزي اقوام ايراني و تمايل برخي از آنان به استقلال و يا جدايي از ايران ميرسد و از سوي ديگر با مسئله وحدت برونمرزي فارسي زبانان ارتباط پيدا ميکند. امّا کانون ديگر اين بحران، اختلاف نظرهاي سياسي و عقيدتي درمفهوم حاکميت ملّي و ماهيت هويّت ايراني است که آراء گوناگون و گاه متضادي را به ميدان ميآورد؛ آرائي که غالباً "هويّت ملّي" و "هويّت قومي" را با مسئله "شهروندي" و "تابعيت" درهم ميآميزد. حران هويّت ملّي و قومي و پيچيدگي مفهومي و نظري آن نياز به بررسي اين پديده و برخورد عقايد و آراء درباره آنرا آشکار ميکند. دراين نوشته ابتدا مفهوم هويّت ملّي و قومي و سپس تحول تاريخي هويّت ايراني" را بررسي ميکنيم و آنگاه ميپردازيم به بحران کنوني "هويّت ملّي و قومي" در ايران. 1. مفهوم هويّت ملّي و قومی <> هويّت ملّي هنگامي پديد آمد که ملّت " به معناي امروزي آن شکل گرفت. در دوران قديم که مردم در اجتماعات کوچک محلي بسر ميبردند، رابطه ايلي و طايفهاي اساس روابط اجتماعي بود و جامعه بزرگتر، اگر پديد ميآمد، درحدّ دنياي وسيع اديان جهاني مثل اسلام و مسيحيّت بود. چنان که لفظ ملّت در سرزمين هاي اسلامي به معناي دين و آيين و شريعت بود: ملل و نحل اسلامي، ملل متنوعه يهود و نصاري و زرتشتي، رؤساي ملّت يا مجتهدان. <>در زبان هاي اروپائي واژه ملّت (nation) از واژه لاتيني(natio) مشتق شده است که دلالت دارد بر مردماني که از راه ولادت با يکديگر نسبت دارند و از يک قوم و قبيله اند. امّا در جريان شکل گيري دولت هاي ملّي در عصر جديد گاهي سير حوادث تاريخي مردماني را که از اقوام گوناگون بودهاند گردهم آورده و از آن ها يک ملّت به وجود آورده است. ملّتهايي که آميختهاي از اقوام و طوايف همگونند؛ گاه همزبانند و گاه ناهمزبان؛ گاه همدينند و گاه ناهمدين. و تازه آنان که همخونند و يا همزبان گاه درسرزميني به همپيوسته زندگي ميکنند و زماني در جاهاي پراکنده، و آنان که پراکنده اند گاه خود را از يک ملّت ميدانند و گاه به چند ملّت تعلّق دارند. اين دشواري و ابهام در تعريف ملّت سبب پيچيدگي تعريف هويّت ملّي، ملّيت، ملّي گرايي، آگاهي ملّي، خصائل ملّي، اراده ملّي، و حاکميت ملّي است که جملگي از مفهوم ملّت نشأت گرفتهانددرعلوم اجتماعي و انساني نظر غالب آنست که ملّت " نه نژاد مشترک است و نه دولت مشترک، بلکه عوامل و عناصر اصلي ملّت و ملّيت زبان مشترک، دين مشترک، و سرزمين مشترک است بدون آن که هيچ کدام از عوامل سه گانه به تنهايي شاخص ملّت و ملّيت باشد. برخي از رشته ها، مثل علوم سياسي، ملّت را از مفاهيم اساسي نميدانند و به جاي آن از مفاهيمي چون دولت و اقتدار سياسي و جامعهي مدني استفاده ميکنند. درجغرافيا سرزمين مشترک را عامل اصلي پيوندهاي ملّي ميدانند و درفلسفه وحدت فرهنگي و تاريخ مشترک را. دراين ميان انسان شناسان و جامعه شناسان و روانشناسان اجتماعي بيشتر به مفهوم هويّت ما" و "احساسات مشترک" و "آگاهي جمعي" توجّه دارند که شالوده هويّت ملّي و قومي به شمار ميآيد. هويّت ملّي ريشه در احساس تعلّق به طايفه و تيره و قبيله و ايل و قوم دارد. اعضاي يک طايفه که نيا و آداب و رسوم و رهبران مشترک دارند، در سرزميني معيّن زيست ميکنند، همزبانند، و با يکديگر در زمينههاي اقتصادي همکاري دارند، و براي دفاع از منافع طايفه ميجنگند، معمولاً داراي نام معين و هويّت جمعي هستند. در واقع اين احساس بسيار قديمي قوميت و ايليت رامي توان از ريشه هاي اصلي ملّيت گرايي (ناسيوناليزم) امروزي دانست. به اعتباري ميتوان ايليت را به نوعي ناسيوناليزم ابتدايي تعبير کرد، که درجريان تحولات تاريخي ابتدا خود را با جريان هاي سياسي و فرهنگي فراقومي (فراايلي و فراطايفه اي) همساز کرده، آنگاه با هويّت سياسي امپراطوري و يا با هويّت يک دين جهاني، همچون اسلام و مسيحيت، درهم آميخته و سپس در دوران جديد با پيدايش دولتهاي ملّي به گونه اي تازه در قلمرو آن ها احياء شده است. نخستين عامل در پيدايش واحدهاي فراقومي تأسيس نهاد سياسي امپراطوري بود. امپراطوري هاي عهد باستان هخامنشي و مصري و رومي از اجتماع اقوام و طوايف گوناگون با مذاهب و زبان ها و رسوم متفاوت تشکيل ميشدند و يک واحد سياسي و نظامي و اقتصادي را با هويّت سياسي مشترک تشکيل ميدادند. هر امپراطوري حاصل پيروزي هاي نظامي يک قوم بر اقوام ديگر بود و رهبري آن غالباً در اختيار يکي از دودمان هاي قوم پيروز قرار داشت. دومين عامل درپيدايش واحدهاي اجتماعي بزرگ فراقومي اديان جهاني بودند، به خصوص مسيحيّت و اسلام، که از يک قوم و قبيله به اقوام و قبايل ديگرسرايت کردند و واحدهاي بزرگ ديني را پديد آوردند و عامل هويّت جمعي تازه اي شدند. سومين عامل زبان و ادبيات مشترک ميان اقوام و طوايف مختلف بود که حامل فرهنگ مشترک ميشد. زبان عربي درکشورهاي اسلامي عوامل زباني و ديني را درهم ميآميخت و اقوام گوناگون را بهم پيوند ميداد. از همين روست که بسياري از انديشمندان ايراني که آثار علمي خود را به زبان عربي مينوشتند، مانند ابنسينا و بيروني و فارابي خود را در قلمرو فرهنگ اسلامي ميديدند و هستي خود را بدين گونه شناسايي ميکردند. امّا درکنار آن به عرب نبودن و ترک و تاتار نبودن و ايراني بودن خويش نيز آگاهي داشتند. زبان فارسي هم، بعدها که پُربار و حامل آثار بزرگ ادبي و علمي شد، در سه امپراطوري بزرگ اسلامي، يعني امپراطوري صفوي، امپراطوري عثماني و امپراطوري گورکانيان هند، همان نقش زبان عربي در سده هاي ميانهي اسلامي را داشت و عامل هويّت مشترک فرهنگي بود. براي شاعران پارسيگوي تفاوت نميکرد که زينت المجالس کدام دربار يا امپراطور باشند؛ آنان به قلمرو وسيع فرهنگ ايران اسلامي و زبان پارسي تعلّق داشتند و در اين سرزمين پهناور جولان ميدادند. زبان لاتين و دين مسيح نيز که در قرون وسطي زبان و دين مشترک همهي اروپائيان بود، واحدهاي محلي را، که از اقوام گوناگون با زبان ها و لهجه هاي متفاوت بودند، به هم پيوند ميداد و هويّت جمعي ديني و زباني و فرهنگي واحدي بنام جهان مسيحيت اروپائي به آنان اهداء ميکرد.3 گذشته از اديان جهاني و امپراطوري ها و زبان و ادبيات فراگير، عوامل ديگري نيز در جريان رشد اقتصادي و اجتماعي -به خصوص با پيدايش و تکامل شهرها- سبب رشد هويّت هاي جمعي تازهاي شد. از جمله اين عوامل، در ايران، بايد از اصناف شهري، دارو دسته هاي جوانان، دراويش و فرق صوفيه، فرق مذهبي و محلات شهري نام برد. تحوّل عمده در شهرها آن بود که عضويت دراين گروه ها افرادي را که متعلّق به طوايف گوناگون بودند در يک واحد جمعي جديدي گرد ميآورد و هويّت جمعي تازهاي به آنان ميداد. مثلاً هر محلّهي شهري براي خود تکيه و دستهي سينه زني داشت که در مراسم عاشورا غالباً با دسته هاي ديگر زدوخورد ميکردند. چه بسا که در اين هنگامه ها دو برادر، که در محلّه هاي متخاصم زندگي ميکردند، هويّت محلّيشان بر هويّت خانوادگيشان ميچربيد و در ميدان درگيري هاي محلّي با يکديگر به ستيز برميخاستند. درمواردي نيز که درشهرها مذاهبِ گوناگون فعال بودند و هرکدام محله هاي جداگانه و مسجد جامع و رهبران ديني خودرا داشتند (مثلاً مذاهب شافعي و حنبلي و جعفري درشهرري درسدهي پنجم هجري) پيروان هر مذهبي باهممذهبان روستائيخوددرجبههبنديهاي مذهبي و محلّي شرکت ميجستند. نخستين گام بزرگ در راه پيدايش ملّت در اروپا تحوّل از همبستگي خوني به همبستگي فراطايفهاي در اجتماعات شهري قرون وسطائي بود. از همين جا بودکه شهروندي و حقوق و تکاليف آن پديد آمد و هستهي اصلي جامعه مدني و ملّت درمعناي تازه آن شد. حضور اصناف خودفرمان و نوعي مردسالاري در شهرهاي قرون وسطائي اروپا به اين تطوّر مدد رساند. امّا هنوز وفاداري مردم يا به لردها و شاهان فئودال بود و يا به اجتماعات نيمهخودفرمان شهري. وفاداري به کشور و يا ملّت درکار نبود. با تشکيل دولت ملّي بود که ملّت به معناي امروزي آن وارد صحنهي تاريخ شد. تشکيل دولت هاي ملّي در اروپا به چهار تحوّل ديگر نيازمند بود. جايگزيني کليساهايمحلي به جاي کليسای مشترک قرون وسطائي، رشد زبان و ادب محلي و نشستن آن به جاي زبان و ادب لاتين؛ رشد سرمايه داري و ايجاد بازارهاي ملّي و بين المللي و پيدايش طبقهي جديد بورژوا -که با تسلّط بر بازارهاي ملّي، ملّت را متعلّق به خود ميدانست و نه به شاه و يا به کليسا- و سرانجام ايجاد دولت ملّي و ارتش ملّي. آنچه موجب شد تا اين تحولات دولت و ملّت را وارد صحنهي تاريخ کند و آن را به همه جا بهپراکند دو انقلاب بزرگ در انگلستان و فرانسه بود. انقلابهاي انگلستان در قرن هفدهم براي نخستين بار عوامل ناشي از زبان مشترک، کليساي مشترک، اقتصاد مشترک و حکومت واحد در سرزمين واحد را به هم پيوند داد و از مجموعه اين عناصر واحد اجتماعي بزرگ بنام ملّت پديد آورد. امّا حادثه بزرگ انقلاب فرانسه بود که نظام پادشاهي را فرو پاشيد و ايده آزادي، برابري، و برادري براي همه شهروندان را به ارمغان آورد و وفاداري به سلطنت و کليسا را به وفاداري به دولت ملّي و ملّت و کشور سوق داد و آن را ابتدا در اروپا و آنگاه درسراسر جهان پراکند. بدينسان، پيدايش ملّت و احساس ملّي و هويّت ملّي همگام با رشد ليبراليزم سياسي و اقتصادي و فکري بود. جامعه مدني و حقوق بشر، آزادي بيان و مطبوعات و اجتماعات و دين و تضمين حقوق انساني از راه قانون اساسي و قدرت پارلماني و آراء عمومي و گسترش حقوق فردي به حقوق جمعي يعني به ملّت و به جامعه مدني، اساس مفهوم تازه ملّت بود؛ ملّت به معناي اجتماع "شهروندان"(citizens) با حقوق و تکاليف معيّن و حقّ حاکميّت مردم و نه اتباع و رعاياي پادشاه و سران کليسا. رشد شهرها و صنايع و پيدايش واحدهاي بزرگ ملّي بافت جوامع انساني را دگرگون کرد و وفاداري و هويّت جمعي را از سلسله هاي پادشاهي و لردهاي فئودال و کليسا و گروههاي صنفي و اجتماعات محلي به سوي واحد بزرگتري به نام ملّت هدايت کرد. احساس وطن پرستي، که غالباً به معناي عشق به سرزمين آباء و اجدادي همچون ده، محله و شهر بود، دراين دوران معطوف به ملّت شد. پيدايش ملّت و هويّت ملّي سبب پيدايش گرايش ملّي شد که به صور گوناگون متجلّي گرديد. اين گرايش، به عنوان نمونه، درسال هاي 1815 تا 1871 در آلمان و ايتاليا به صورت عامل يکپارچگي ملّي نمودار شد، در سال هاي 1871 تا 1900، در امپراطوري هاي عثماني و اطريش-مجارستان به صورت نيروي متلاشي کننده آن امپراطوري ها عمل کرد، در سال هاي 1900 تا 1918 به صورت نيرويي مهاجم و جنگافروز ميان دولت هايي که سوداي سلطه امپرياليستي برجهان داشتند سر برآورد؛ در سال هاي 1918 تا 1939 انگيزهي نازيسم و فاشيسم در آلمان و ايتاليا شد، و سرانجام، در سالهاي بعد از جنگ دوم جهاني به شکل نهضت هاي رهايي بخش ملّي درکشورهاي آسيايي و آفريقايي ظاهر گرديد. همين گرايش است که در دهه پاياني قرن بيستم و درآستانه سال 2000 انگيزه ملّتگرايي اقوام گوناگون در اروپا (بريتانياي کبير، چکوسلواکي سابق، يوگسلاوي سابق) و دراتحادجماهير شوروي سابق و آفريقا و خاورميانه شده است. بنابراين هويّت ملّي نه تنها با دولت هاي موجود بلکه با دولت هايي ارتباط پيدا ميکند که تنها در خاطره تاريخي و يا درانتظارات مردمي که با آن ها احساس همبستگيميکنند وجوددارد، مثل دولت فلسطين و دولت کردستان. بدين گونه ملّتگرايي و پايبندي به هويّت ملّي و قومي و فرهنگي نه بالنفسه بد است و نه خوب، بلکه پديده اي است که چهرههاي گوناگون دارد، مي تواند نيرويي فتنه انگيز و مخرّب و ارتجاعي باشد و يا نيرويي براي تفاهم و يگانگي ملّي و احياي مواريث شايسته فرهنگي و استقرار آزادي و استقلال و دموکراسي و يا عاملّي براي تأسيس واحدهاي بزرگ ملّي. تا نيمهي قرن حاضر مفهوم خُلق وخوي ملّي (کاراکتر ملّي) براي تصوير سجاياي ملل و هويّت ملّي آنان بهکار ميرفت. خلق و خوي ملّي مجموعه يکپارچهاي از منافع ملّي، سنن ملّي و آرزوها و آرمان هاي ملّي درنظر ميآمد، که به سبب اهميّت خاصي که در زندگي ملّت ها داشت، تصوّر هر ملّت از خود را (هم در ذهن افراد آن ملّت و هم در ذهن ملل ديگر) شکل ميداد. امّا دراين که اصولاًچيزي بهنام خُلقو خوي ملّي وجود دارد يا نه ميان متفکّران اجتماعي اختلاف نظر است. متفکّران عصر رومانتيک براين باور بودند که هر ملّت داراي خُلق و خوي مشخّصي است که ميتوان آن را در تاريخ آن ملّت يافت. اين نظريه در قرن هاي هجدهم و نوزدهم و اوايل قرن کنوني هواداران زيادي ميان مورّخان و ادبا و فلاسفهي اجتماعي داشت. امّا از نيمه اين قرن انتقادات تندي براين نظريه وارد شد و هواداران آن متهّم به نژادپرستي و اعتقاد به نقشهاي متحجّر(stereotype) دربارهي ملل و اقوام گوناگون شدند، همانند اعتقاد به زيرکي و توطئهچيني و سنّت پرستي انگليسي، رشادت و تعصّب ترک، تروريست بودن فلسطيني و عرب و لبناني و ايراني، خسّت اسکاتلندي، جنگجويي آلماني، عاشقپيشگي فرانسوي، خونسردي سوئدي و ساده لوحي و پرخاشجويي آمريکائي. حال آن که خصائل ملّي پايدار نيست و در جريان حوادث تاريخي دگرگون ميشود. مثلاً قوم يهود و مردم فلسطين درتاريخ خود هرگز جنگجو و خشن نبوده اند حال آن که در جريان تشکيل دولت اسرائيل و سازمان رهايي بخش فلسطين به جنگجوترين اقوام بدل شدهاند. يا شيعيان لبنان که تا دهه 1970 مردماني صبور و آرام و سر بزير بودند در رشادت و پيکارجويي از فلسطينيها و اسرائيلي ها پيشي گرفتند. انگليس ها که زماني مشهور به آشوبگري و پرخاشگري بودند به مردماني محافظهکار و خونسرد معروف شدند و آلمانيهاکه مردماني اهل صلح وعاشق هنر و ادبيات و موسيقي و فلسفه بودند به ملّتي جنگاور شهرت يافتند وفرانسويهاي سلطنتطلب وعاشقپيشه، لوئيشانزدهم وماري آنتوانت رابهگيوتين سپردندوايرانيان شاعرپيشه و راحتطلب و اهلبزم درصحنه هاي نبرد و عمليات تروريستي ظاهر شدند و دست همه را از پشت بستند. اعتقاد به تغيير ناپذيري خُلق و خوي ملّي و آميختگي آن با باورهاي نژاد پرستانه سبب جايگزيني مفهوم هويّت ملّي بهجاي آن بوده است.6 2. تحوّل تاريخي "هويّت ايراني" کاربرد مفهوم "هويّت ملّي" درمورد ايران مشکل ديگري دارد که بدون توجه بهآن ممکن است به نتيجهگيري هاي نادرست برسيم و آن وجوه تشابه و تمايز ميان مفهوم تاريخي "هويّت ايراني" و مفهوم تازه "هويّت ملّي ايراني" است. مفهوم تاريخي هويّت ايراني، که در دوران ساسانيان ابداع شده بود، در دوران اسلامي با نشيب و فرازهايي پايدار ماند، در عصر صفوي تولّدي ديگر يافت و درعصر جديد به صورت "هويّت ملّي ايراني" متجلّي گرديد. پس اگر گفته شودکه هويّت ملّي امروزي ايراني سابقهي مثلاً سه هزار يا دو هزار و پانصد و يا دوهزار ساله داردسخني به گزاف است. چرا که اين تصوّر از هويّت ملّي مقولهاي کاملاً تاريخي و متعلّق به عصر جديد است و به اين معنا سابقه تاريخي در دورانهاي ديگر ندارد. امّا درمقابل اگر گفته شود که چون مفهوم "هويّت ملّي ايراني" درعصر جديد پديد آمده پس مفهوم "هويّت ايراني" نيز امري تازه و تقليدي از غرب و يا از شگردهاي استعمار است اين نيز سخني نادرست و خلاف واقع است. بنابر اين اگر به جاي مفهوم "هويّت ملّي"، که مفهومي پيچيده و پا درهواست و هرکسي به ظن خود به آن ميانديشد، از مفهوم "هويّت ايراني" و تحوّلات تاريخي آن از زمان ساسانيان تا عصر مشروطه و از پيدايش "هويّت ملّي" و تحوّل آن در قرن حاضر سخن بگوئيم مناسب تر به نظر مي آيد. مفهوم "هويّت ايراني" درمعناي يک پارچه سياسي و قومي و ديني و زباني و زماني و مکاني آن که شباهت هايي به مفهوم هويّت ملّي در عصر جديد دارد، در قرن سوم ميلادي ازسوي پادشاهان ساساني وارد تاريخ ايران ميشود. استقرار پادشاهي ساساني و دين زرتشتي، به عنوان آيين رسمي کشوري، همراه با رسميت يافتن اسطورههاي ديني و قومي دربارهي آفرينش و تاريخ و جايگاه جغرافيايي ايران پايه هاي اصلي هويّت اقوام ايراني را، که در ايرانشهر زندگي ميکنند، شکل ميدهد. اين مفهوم يک پارچهي هويّت ايراني با افول ساسانيان فرو ميپاشد. حکومت جهاني اسلام جاي حکومت ايراني را ميگيرد و دين جهاني اسلام درطول دو تا سه قرن بهجاي دين ايراني زرتشتي مينشيند. امّا خاطرات پراکندهي تاريخي و اسطورههاي قومي درآگاهي جمعي اقوام ايراني، که با هويّت گروهي عجم در برابر عرب در سرزمين هاي اسلامي شناسايي ميشوند، برجاي ميماند و به خصوص با شکوفايي زبان دري و خلق آثار بزرگ ادبي و علمي زنده ميماند. تصوّر اسطورهاي از زمان و مکان با اسطورههاي اسلامي درهم ميآميزد، متفکّران ايراني بزرگ ترين سهم را در تأسيس فرهنگ و تمدن اسلامي بهدست ميآورند، اسلام نيز درفرهنگ ايراني اثر ميگذارد و درمقابل شيوه هاي تفکّر اسلامي از فرهنگ پُربار ايراني سيراب ميشود. تشيّع تا بدان حد از فرهنگ ايراني اثر ميپذيرد که برخي از سنّيان متعصّب از سر طعن شيعيان را «مجوس اهل امّت» مي نامند. با آن که زبان فارسي و تداوم اسطورههاي قومي هويّت فرهنگي ايران را زنده نگاه ميدارد، امّا يک دوران فترت نُه قرني درهويّت يک پارچه ايراني پديد ميآيد پيش از آن که اين هويّت، در تماميت سياسي و ديني و فرهنگياش، دوباره به همّت پادشاهان صفوي و به ياري مذهب شيعي و با شمشير قبايل جنگاور ترکمان از نو احياشود. با انقلاب مشروطه و تأسيس نوعي دولت ملّي، درمعناي امروزي آن، ايرانيت احياء شده در عصر صفوي به صورت هويّت ملّي در عصر جديد ظاهر ميشود. امّا تصوّر زمان در اسطورههاي ايراني، که با پيدايش نخستين انسان و نخستين پادشاه و سلسله هاي اساطيري پيشدادي و کياني همراه بود، براساس تحقيقات جديد باستانشناسي و تاريخي، تنها به سلسلههاي تاريخي ماد و هخامنشي باز ميگردد. سلسله هايي که دو هزار سال از خاطره تاريخي ايرانيان محو شده بود درقرن کنوني دوباره زنده ميشود و تاريخ به جاي اسطوره مينشيند. امّا با برآمدن هويّت ملّي درمعناي امروزي آن، از يکسو، انواع آرماني ملّتگرايي و هويّت ملّي پديد ميآيد که در برابر هم ميايستند (همچون ملّيگرايي ليبرال، ملّي گرايي فرهنگي و زباني، ملّي گرايي شيعي، ملّي گرايي شاهنشاهي، ملّي گرايي نژادي وملّي گرايي چپ)، و از سوي ديگر، برخي اقوام ايراني مانند آذري ها، کردها و بلوچ ها، به آرمان هويّت قومي و ملّي خويش دل ميبندند و سوداي استقلال در سر ميپرورانند و سرانجام ميان هويّت ملّي ايراني و هويّت فراگير اسلامي و ميان هردو با هويّت انسان متجدّد امروزي درگيريهاي عميق پديدار ميشود.اين برخوردها و درگيري هاي سياسي و فرهنگي بحراني بزرگ در هويّت ملّي و دلهرهاي ژرف درآگاهي جمعي ايرانيان پديد ميآورد. و اينک روايتي از اين رويداد.منبع: http://www.fajr.ir/ediucation/7/7-8.htm
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 22:51  توسط حسن وحدتی
|
|