پرسه گشايي:من، در کتاب «فرهنگ دفاع و دفاع فرهنگي Defencial Culture and Cultural Defence» که مقالات آن در آغازين سالهاي دههي 1370ه.ش و براي سمينار تبيين انديشههاي دفاعي حضرت امام(ره) در وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح ايران نگاشته شد و در سال 1378 توسط «انتشارات دفاع» منتشر گشت؛ «فرهنگ» را چنين تعريف نمودهام: «فرهنگ عبارت است از رفتار منطبق بر عقل سليم در استفاده از دستاوردهاي مادي و معنوي همان عقل در صحنه زندگي فردي و جمعي»(2) اگر فرهنگ به تعبير «هرسکويتز» بخش انسانساختهي محيط است؛ بيهيچ شبههاي، محصول «عقل» خواهد بود؛ چرا که آدمي در پرتو قوه عقلانيه خود که يکي از محصولات آن «اراده» است قادر به «توليد و ساخت» ميشود؛ ولي اين معنا «با توليد و ساخت» محصولات عيني و فراوردههاي ذهني پايان نمييابد؛ و وجه رفتاري فرهنگ در استفاده مناسب از همان دستاوردها در صحنهها و ساحتهاي گوناگون زندگي آدمي، بروز مييابد؛ اگر فرهنگ را در بخش نخست آن يعني همان مجموعهي انسان ساختهي محيط يا دستاوردهاي مادي و معنوي بشر بدانيم، به تعبير ارسطويي آن «صورتي» «رمانتيک» پيدا ميکند؛ و در ساحت «تشريفات»ي خويش محصور ميشود امّا آنچه که از بخش نخست؛ اهميت بيشتري مييابد؛ استفاده صحيح ـ رعايت تناسب ميان بافت موضوعي Cotext و بافت موقعيتي Context ـ از همين دستاوردهاست. من، بر اين نکته اذعان دارم که در ضمير ناخودآگاه يا آگاه و در دهليزهاي هزارتوي انديشهي انديشهورزاني که در باب فرهنگ به تعمق نشستهاند، مقصود اصلي از فرهنگ يا بهتر بگويم «کمال فرهنگي» رسيدن به سطح «رفتار شايسته» براي عموم مردم يا تکتک انسانها منظور است که در پرتو استفاده صحيح از بخش انسان ساخته محيط در بستر زندگي؛ يعني بخش خداساختهي حيات بشري، حاصل ميشود. از اين منظر «زندگي سالم» محصول تعامل سازنده و معرفت محورانه ميان بخش خداساختهي حيات بشري و بخش انسانساختهي زندگي اوست؛ از همين دريچه است که ميخواهم مدعي اين معنا شوم که «دين» و «فرهنگ ديني» با يکديگر متفاوتند. «دين؛ بخش خدافرمودهي حيات بشري است که از دريچه وحي و توسط پيامبران بر دشت زمين ميتابد»، امّا «فرهنگ ديني، بخش انسانساختهي محيط بشري است که در تلاش انسان براي استفاده مناسب از دين در ساحتهاي گوناگون حاصل ميشود.» اگر تمامي جلوههاي مادي و معنوي، از ابزارها و وسايل اوليه گرفته تا نهادها و سيستمهاي پيچيده بينالمللي و عقايد، عواطف، ارزشها، هدفها، کردارها، تمايلات و اندوختهها را در جايگاه دستاوردهاي مادي و معنوي بشر مجتمع سازيم، امّا نتوانيم با تکيه بر عقل سليم براي استفاده از آنها رفتار معقولانهتري در زندگي فردي و جمعي خويش حاصل نماييم، بيهيچ ترديدي «فرهنگ» به سکّهاي شبيه خواهد شد که يک روي آن «ضرب» خورده، و روي ديگر آن از نشانِ مشروعيت قانوني؛ و به تبع آن کاربردِ عيني، نشان ندارد. اين فرهنگ نخواهد بود، بلکه خاطرهاي از فرهنگ يا نمادي براي نمايش نهادن کوشش گذشتگان در پديد آوردن اين دستاوردها خواهد بود. آنچه که در امروز و در هر عصري ميتواند معرف فرهنگ يک جامعه باشد؛ نه ميزان اين دستاوردها، بلکه از آن مهمتر نحوهي استفاده از آن دستاوردهاست. پذيرش شريعت محمدي صلواتالله عليه از سوي ايرانيان در پهن دشت «فرهنگ ملّي» مبتني بر «هويت ديني» ايرانيان صورت پذيرفته است.(3) لذا، از اين چشمانداز «پذيرش اسلام» محصول «فرهنگ ملّي» ايرانيان و استفاده صحيح و متناسب از دستاوردهاي آن در سپهر رفتار تاريخي ايرانيان است. اگر «دين» بخش خدا فرمودهي زندگي بشر تلقي شود، در پرتو «فرهنگ ديني» يعني «بخش انسانساختهي ساحت ديني زندگي انسان» پذيرفته ميگردد؛ و اگر بپذيريم که از «آثار» پي به «مؤثر» ميبريم، پذيرش آئين اسلام، تشيع و وقوع انقلاب اسلامي در ايران؛ بيش از آنکه محصولِ دين باشد محصولِ «فرهنگ ديني» ايرانيان خواهد بود؛(3) و همين فرهنگ ديني يعني بهرهوري آدمي از دستاوردهاي عقلاني خويش در فهم و ادراک وحي و جايگاه آن در ساحتهاي مختلف زندگي بشر است که او را تا مرزهاي رفيع «شهادت» در سپهر رفتارهاي متعالي انسان در متون مختلف تاريخي هدايت کرده است. در اين پرسه با همين منظر، به پرسش اصلي مطرح در «پرسهنمايي» توجّه کردهام و تلاش خواهم داشت که در پرتو آن «برداشت ايدئولوژيک از دين و نقش آنرا در دگرگونيهاي اجتماعي با تأکيد بر انقلاب اسلامي ايران» بازگشايم. پيش پرسه:پرسشهاي اصلي را در «پرسهنمايي» باز گشودم: «نقش دين به عنوان يک فرهنگ در ايجاد دگرگونيهاي اجتماعي چيست؟ و دقايق گفتماني آن در انقلاب اسلامي چه بوده است؟» در «پرسهگشايي» نيز بر تمايز ميان «دين» و «فرهنگ ديني» تأکيد داشتم. «دين، بخش خدافرمودهي زندگي بشر» تلقي شد و «فرهنگ ديني، بخش انسانساختهي ساحت ديني زندگي بشر» دانسته شد. که در آن آدمي با استفاده مناسب از دستاوردهاي عقلاني خويش در پي ادراک هستي بر فهم عميق وحي و جايگاه آن در سويهگيري سعادتگراي آن در ساحتهاي مختلف زندگي بشر، دست يافته و بر آن با قبول و تلاش در راه پاسداري از آن مهر تأييد زده است. لذا، انقلاب اسلامي را محصول «فرهنگ ديني» ايرانيان خواندم و وعده کردم که در پرتو پاسخگويي به پرسش مذکور نقش دين و برداشت ايدئولوژيک از دين را در دگرگونيهاي اجتماعي به ويژه در انقلاب اسلامي ايران بازگشايم. لذا، پرسشهاي فرعي ديگري در راستاي پاسخگويي به پرسش نخست شکل ميگيرد و آن اينکه: دين و برداشت ايدئولوژيک از دين يعني چه؟ آيا دين در دگرگونيهاي اجتماعي مؤثر است؟ اين تأثيرات در چه راستايي شکل ميپذيرد؟ دين اسلام، و فرهنگ ديني ايرانيان چه تأثيري بر انقلاب اسلامي داشته است؟ در پرتو «مهندسي پرسش» صورت پذيرفته در اين «پرسه» يا مقاله بر آن خواهم بود که با عنايت به تعريف عرضه داشته از فرهنگ ديني در سطور پيش آمده، به نقش دين و فرهنگ ديني در دگرگونيهاي اجتماعي با تأکيد بر مطالعهي موردي انقلاب اسلامي ايران تأکيد داشته باشم. * دين، فرهنگ ديني و نقش آن در ايجاد دگرگوني هاي اجتماعي:بشر به کدامين سو ميرود؟ در پاسخ به اين پرسش کليدي است که دو انديشهي «محافظهگرايانه» و «کمالگرايانه» رُخ نشان ميدهد؛ اين پرسش را ميتوان به گونهاي روانتر مهندسي کرد: آيا ما در حال سقوط جنونآميزي به سوي نابودي تمدن بشري هستيم؟ و براي «حفاظت از آن» بايد سويهگيري «محافظهکارانه» پيشه سازيم؟ يا آنکه آرامآرام بايد راه خود را به سوي مدينه فاضله باز گشائيم؟ و براي «هماهنگي با آن» بايد جهتگيري «کمالگرايانه» داشته باشيم؟ نگرش نخست را ميتوان در ديدگاه محافظهکارانهچين قبل از تحرکات تجديدنظر طلبانهي دهههاي اخير در اين کشور مثال آورد. نگرشچيني، جهان هستي را در يک جريان مداوم ترسيم ميکرد، امّا آن جريان به يک «الگوي ثابت و در نتيجه قابل پيشبيني، مرکب از نوسان ابدي بين دو قطب، يا مرکب از حرکت دوري در داخل يک مدار بسته منجر ميشد و در هر دو حال دگرگوني نسبي بود و نه مطلق، زيرا حرکت در نهايت در خدمت باز گردانيدن فرايند مذکور به نقطه شروع آن قرار ميگرفت.»(4) با توجّه به اين الگوي دوري و حرکت ترميدوري، مورخينچيني براي جهان شروع و پاياني قائل نبودند. زمان مجموعهاي از دواير مبتني بر حرکات سماوي بود؛ و بنابراين ميشد آنرا «به نسبت عمر خود سيّارات، به طور نامحدودي در گذشته و آينده گسترده ديد.»(5) تفاوت اين ديدگاه با ديدگاه معاصر غرب به روشني توسط متفکرچيني «ينفو»(4) بيان شده است. به عقيده او، «چينيها به خاطر علاقهاي که به عهد کهن دارند زمان حاضر را ناديده ميگيرند، در حالي که غربيها(5) در زمان حاضر کليه تلاش خود را صرف فايق آمدن بر گذشته و پيشي گرفتن بر آن ميکنند.» اساسا فرق انسان محافظهکار و کمالگرا در همين است؛ انسان محافظهکار عقبهداري است که در پرتو خشنودي بر گذشته «فرصتسازي» ميکند در حاليکه پيشينهي درخشان او مزيت بزرگي براي حرکت «فرصتساز» اوست؛ و «انسان کمالگرا» حتي، با فقدان پيشينه مناسب به «آينده» ميانديشد و در «حال» گذشتهي موجود را تجربهي برنامهريزي آينده قرار ميدهد؛ او «فرصتساز» است؛ نه «فرصتسوز». ينفو، خاطر نشان ميشود که به اعتقاد چينيها مسير طبيعي تاريخ بشر عبارت از: «يک دوران نظم و يک دوران بينظمي و يک دوران قحطي» بوده است. در مقابل غربيها، به پيشرفت روزانهاي که پاياني بر آن متصور نيست؛ معتقدند.(6) در راستاي چنين نگرشي است که ديدگاه هاي چهارگانه ي:الف) نظريههاي اجتماعي ـ تاريخي: دوراني ب) نظريههاي اجتماعي ـ تاريخي: پيشرفتي ج) نظريههاي اجتماعي ـ تاريخي: ساختي ـ کارکردي ه) نظريههاي اجتماعي ـ تاريخي: رواني در عرصهي مطالعات اجتماعي در باب «دگرگونيهاي اجتماعي» بروز پيدا ميکند؛ و نظريات ويژهاي را در هر بخش قابل حاصل مينمايد: 1) نظريه هاي دَوِراني:1/1ـ انسان باديهنشين و شهرنشين: ديدگاه ابنخلدون. 2/1ـ ستيزهطلبي و واکنش: ديدگاه آرنولد توينبي. 3/1ـ اشکال اجتماعي ـ فرهنگي در حال نوسان: ديدگاه پيتريم سوروکين. 2) نظريه هاي پيشرفتي:1/2ـ پيشرفت تدريجي؛ در آراء: اگوست کنت، هربرت اسپنسر، اميل دورکهيم، هابهاوس. 2/2ـ پيشرفت ديالکتيکي در آراء: کانت، هگل و مارکس و انگلس. 3) نظريه هاي ساختي ـ کارکردي:1/3ـ تغيير ساختي کارکردي در آثار پارسونز. 2/3ـ تغيير تدريجي ـ سازگار و انفجاري ـ دوبارهساز در آثار اسملسر. 4) نظريه هاي اجتماعي ـ رواني:1/4ـ شخصيت خلاق: اورتاي. هيگن. 2/4ـ شخصيت موفقيتجو: ديويد مککللند. و... در پرتو چنين نگرشهايي کوشيده ميشود که مسير تاريخ از طريق نظريههاي گوناگون در ساحتهاي مختلف توضيح داده شود؛ در نگرشهاي رويکرد نخست يعني نظريات اجتماعي ـ تاريخي: دوراني، تلاش ميشود که مسير تاريخ را از طريق دوايري که مدام از پي يکديگر ميآيند توضيح دهند، آخرين نظريه از اين دست را ميتوان در توضيح هراير دکمجيان(6) و تلاش او براي پاسخگويي به چرايي و چگونگي شکلگيري بنيادگرايي اسلامي دانست که در آن بَر حَرکت «دُوري تاريخ» در شکلگيري جنبشهاي اسلامي، تأکيد دارد و آنرا تلاشي جهت پاسخگويي به چالشهايي ميداند که هويت و اصالتهاي ديني را به مبارزه فرا ميخواند.(7) اين چالش در هر دورهي تاريخي متناسب با خود جنبشهاي بنيادگرايانهاي را در راه نجات اصول و ارزشهاي اسلامي به دنبال دارد و حرکت دورياي را به نمايش مينهد. اگر چه ديدگاه دوري تاريخ نزد چينيها، يونانيها و روميها متداول بوده و در جوامع ديگر نيز انعکاس يافته است؛ امّا انديشمنداني چون کندروسه، کنت واسپنسر، نظريه «ترقي و پيشرفت» انسان را با شعفي شاعرانه به جهان معرفي کردند. کندروسه اظهار داشت که هيچ مرزي براي به حد کمال رسيدن تواناييهاي بشر وجود ندارد؛ و اينکه «کمالپذيري انسان به راستي نامحدود است، و تنها محدوديت اين کمالپذيري دوام کره زمين است که طبيعت ما را در آن جاي داده است.»(8) بدينسان، برخي نظريهپردازان پيشرفت، الگويي اساسا تکاملي وضع کردند؛ انسان و جامعه کموبيش با تأني، ولي قطعي، به سوي وضعيتي بهتر سير ميکنند. اگرچه بسياري از کارشناسان، دنياي ساختي ـ کارکردي را جهاني ساکن و بدون دگرگوني ناميدهاند. ولي طرفداران مکتب ساختي ـ کارکردي به مسأله دگرگوني پرداختهاند. اين گروه دگرگوني را در چارچوب «تعادل پويا» مورد تأييد قرار ميدهند. در اين ديدگاه دگرگوني اساسا پويشي بطئي و سازگارشونده است نه يک تغيير انقلابي؛ از منظر کارکردگرايان، دگرگوني از سه طريق حاصل ميشود؛ سازگاري با تغييرات خارج از سيستم، رشد ناشي از تفکيک، و نوآوريهاي دروني. در نظريات سهگانهي پيش گفته، تأثير جريانهاي وسيع تاريخي، نيروهاي عظيم غيرشخصي و ماهيت ساختي را که انسانها در آن زيست ميکنند، مورد عنايت قرار دادهاند؛ در حاليکه نظريههاي اجتماعي رواني، به فرد و تأثير آن در حرکتهاي جمعي توجّه دارند. نظرياتي چون نظريه سرکوب غرائز سوروکين، توقعات فزاينده جيمزديويس يا محروميت نسبي تدرابرت گار و نظريه رفاه الکسي دوتوکويل را ميتوان در اين دسته از نظريات قرار داد. اين در حالي است که بخش مهمّي از مباحث در اين ارتباط در حوزهي «مکانيسمهاي دگرگوني» قابل تعريف است؛ و به مکانيسمهايي اشاره دارد که در پرتو آنها ميتوان به بررسي تأثير شرايط مادّي و غيرمادي مانند فنآوري و نقش انديشهها در ايجاد دگرگوني عنايت داشت. آنچه که در تمام اين نظريات به اثبات ميرسد؛ دربرگيرندهي قبول دگرگوني به عنوان يک ضرورت ترديدناپذير است. در اين نگرش «دگرگوني» به عنوان يک «واقعيت» در منظر هر دو ديدگاه «محافظهکارانه» و «کمالگرايانه» پذيرفته ميشود. اوّلي آنرا «جبري» ميپذيرد و سعي دارد آن را به سود، «ثبات» و «پاسداري از گذشته» مديريت نمايد، ولي دوّمي آنرا «خرسندانه» پذيرا و تلاش دارد آنرا در راستاي «پيشرفت» و «پاسداري از آينده» در حال، مديريت کند. با قبول دگرگوني اجتماعي به عنوانِ عينيتي غيرقابل اغماض و توجّه به مکانيسمهاي مؤثر در آن در ابعاد مادي و غيرمادي، بايد به دين و برداشت ايدئولوژيک از دين به عنوان يکي از مکانيسمهاي تأثيرگذار در دگرگونيهاي اجتماعي بپردازم. «دين» به معناي آئين و کيش دربرگيرنده فرآيندي است که در آن ارتباط «پذيرنده»؛ با «پذيرفتهشدهاي» شکل ميگيرد که در «فرادست» قرار دارد؛ و در چارچوب پذيرش حاصل در مسير سعادتِ «پذيرنده»، به ابلاغ «فرمان» اقدام مينمايد؛ «دين» در اين معنا، به هر آيين و کيشي که در اين چارچوب قرار گيرد قابل اطلاق است. شرايع آسماني با قبول اصل «توحيد»؛ «پذيرندگان» را به سوي پذيرش «فرمانِ فرادستي» فرا ميخوانند که: 1) در آفرينش يکتاست. 2) در طاعت و عبادت از لياقتي بيهمتا بهرهمند است و 3) «امر» او بلامنازع و بيرقيب است. اين معنا، منشوري سهوجهي از «توحيد» را به نمايش ميگذارد، زماني که «توحيد در خلقت» و آفرينش را قبول ميکنيم؛ «توحيد در عبادت و طاعت» و به تبع آن «توحيد در امر» را ميپذيريم؛ و «دين» به معناي آيين و کيش آسماني مبتني بر وحي جريان يافته از آدم(ع) تا خاتم(ص) پذيرا گشتهايم. مکاتب غيرالهي و دين الهي دربرگيرندهي شرايع مختلف؛ متأثر از سه بخشاند: 1) جهانشناسي 2) جهانبيني و 3) ايدئولوژي يا «راه چارههاي عقيدتي». جهانشناسيهاي سهگانهي: 1) حسي، 2) عقلي و 3) فطرت عقلاني نيز شناخته شدهاند؛ که به ترتيب جهانبينيهاي سهگانهي: 1)تجربي، 2)فلسفي و 3) توحيدي را باز توليد مينمايند. و متناسب با هر جهانبيني احکام و فرامين خاصي را در قالب راه چارههاي عقيدتي «ايدئولوژي» صادر مينمايند. واژه ايدئولوژي که در عصر ما رواج زيادي پيدا کرده است، براي اولين بار توسط دوستوت دوتراسي(7) يکي از پيشگامان فرانسوي پوزيتويسم و پيرو مکتب اصالت حسّ کندياک در سال 1796 به کار برده شد، و بعدها هم، کارل مارکس اين واژه را در کتاب «ايدئولوژي آلماني» در مفهوم ديگري مورد استفاده قرار داد. «دوتراسي» ميخواست علم جديد ايدهشناسي را بنيان کند؛ مانند «بيولوژي» که موجودات زنده را مورد بررسي قرار ميدهد. او معتقد بود که بايد ايدهها را به مثابه ابژههايي مستقل از هر نوع معناي متافيزيکي در نظر گرفت؛ و ريشهها و روابط آنها را با يکديگر با استفاده از روش غربي مورد مطالعه قرار داد. پس، ايدئولوژي محصول عصر تجدّد و فراگرد دنيوي شدن فرهنگ، دانسته شده است. در نظر کارل مارکس، ايدئولوژي محصول عصر تجدّد و فراگرد دنيوي شدن فرهنگ است. کارل، در کتاب «فقر فلسفه» در سال 1847 نوشت: همان کساني که بر حسب قدرت توليد مادي خود، روابط اجتماعي را برقرار ميکنند، اصول و مقولههاي روشنفکري را هم بر همان اساس به وجود ميآورند. مارکس بعدها در کتاب «ايدئولوژي آلماني» مفهوم ايدئولوژي را آنچنان بسط داد که تمام عناصر روبنايي از جمله حقوق، اخلاق، زبان و غيره را دربرگرفت؛ اين رويکرد سبب شد که در ادبيات علوم اجتماعي ميان فرهنگ و ايدئولوژي تداخل پيدا شد، زيرا مرز مشخصي ميان آندو وجود نداشت. مارکس در مقدمهي کتاب ديگرش «نقدي بر اقتصاد سياسي» از ايدئولوژي به همين مفهوم ياد ميکند و ميگويد ايدئولوژي ميتواند «صورتهاي حقوقي، سياسي، مذهبي، هنري و فلسفي به خود بگيرد.» به نظر ميرسد که حتي از نظر محتوا علم را هم دربرگيرد. به طور خلاصه، ايدئولوژي از ديد مارکس ميتواند تمام تجليّات و آثار تمدن را شامل شود. در عين حال بايد اذعان داشت که مارکس از ايدئولوژي برداشت تحقيرآميزي دارد. به نظر نورمنِ برن بام(8) برداشت تحقيرآميز مارکس درباره ايدئولوژي بدون توجه به مفهوم «از خودبيگانگي» و «شيئي کردن Reification» و «رازپردازي Mystification» او قابل تصور نيست. از اين ديد، ايدئولوژي چيزي نيست جز بخشي از فراگرد عمومي از خودبيگانگي که در آن محصول فعاليت انساني از حوزه کنترل و نظارت انسان خارج شده و بر او حاکم ميشود، بدون آنکه تجسمي از زندگي و فعاليت او تلقّي شود. «شيئي کردن» فراگردي است که در آن به اشياء و کالاها موجوديت مستقلي جدا از آفريننده آن داده ميشود ـ که در پرستش اشياء به صورت کالا متبلور ميگردد ـ و رازپردازي هم چيزي نيست جز قايل شدن موجوديتي مستقل براي محصول فکر بشري... «در جامعه طبقاتي، طبقهاي که وسايل توليد را در اختيار دارد، وسايل توليد ايدئولوژي را نيز در اختيار دارد.» کارل، در کتاب ايدئولوژي آلماني ميگويد: «افکار طبقه حاکم در هر دورهاي عقايد رايج بوده است، و اين بدان معني است که طبقهاي که قدرت مادي را در دست دارد، قدرت معنوي را هم در دست دارد.» بنابراين از ديد مارکس، ايدئولوژي آگاهي و تصوراتي است که طبقه حاکم از واقعيتها بنابر موقعيت و منافع خود دارد و جز کساني را که فاقد ابزار توليد فکري هستند، نميتواند جذب کند، زيرا که آنها از وسايل توليد مادي بيگانه شدهاند؛ در نتيجه ايدئولوژي، چيزي جز «آگاهي دروغين» درباره واقعيت؛ و جز برداشتي انحرافي و نادرست از تاريخ بشر نيست.(9) برداشتي که مارکس از ايدئولوژي داشت، تأثير عميقي بر تفکر جديد سياسي برجاي گذاشت که تا به امروز پايدار مينمايد؛ و باعث ميشود که اين واژه در ادبيات سياسي وارد شود. در خارج از سنت مارکيستي، ايدئولوژي از يک سو معناي محدودي به خود گرفت يعني به جاي آنکه تمامي فرهنگ تلقّي شود، تنها بخشي از فرهنگ ـ منتهي به عنوان هسته اصلي ـ در نظر گرفته شد و از سوي ديگر از معناي تحقيرآميزي که پيدا کرده بود، رها شد. بر اين اساس با توجّه به پژوهشهاي تجربي و نظري در دهههاي آخر قرن بيستم، فردينانددومون(9) ايدئولوژي را چنين تعريف ميکند: «نظامي از ايدهها و قضاوتهاي روشن و سازمانيافته که براي توصيف، تبيين استنتاج يا توجيه موقعيت يک گروه يا جامعه به کار ميرود و اساسا از ارزشها نشأت ميگيرد و رهنمود دقيقي براي عمل تاريخي اين گروه يا جامعه ارائه ميدهد.» نظر موريس دوورژه هم کم و بيش مشابه دومون است و او هم ايدئولوژي را اساسا نظام فکري تعريف ميکند و معتقد است که ايدئولوژي دو نقش مهمّ دارد، يکي آنکه اعتراضهاي خصوصي را هماهنگ ميکند و آنها را در قالب تعارض و کشمکش جمعي درميآورد، ديگر آنکه به اين تعارض خصلت اعتراض به ارزشها ميدهد و از اين راه تعهد عميقتري را ايجاد ميکند. به نظر او ايدئولوژي از يک سو با ادغام رفتارهاي خصوصي در يک تصوير کلي از سياست، بر اين رفتارها اثر ميگذارد، هر چه ساخت ايدئولوژي پيچيدهتر، دقيقتر و سازمانيافتهتر باشد، تأثير آن بيشتر است، ايدئولوژي قبل از هر چيز آگاهي سياسي را گسترش ميدهد، و از سوي ديگر ايدئولوژي بر نظام ارزشي متکي است، هر جامعهاي برداشتي از خوب و بد و عدل و ظلم دارد و اين تعاريف خود از نوع اعتقاداتند، زيرا از تجربه حاصل نميشوند، بلکه از ايمان و ارادهي فرد سرچشمه ميگيرند و از اين جهت ميتوان براي آنها خصلتي ايدئولوژيکي قائل شد. برخي از نويسندگان مانند ژان مينو(10) در مرحله نخست ايدئولوژي را نظامي مفهومي براي هدفهاي جمعي که به صورت خواست و آرمان مطرح ميشود، تعريف ميکنند. براي مثال، محافظهکاري که به حفظ نظم موجود معتقد است، در برابر ليبراليسم که بر پويايي و تحول ساختارها تأکيد دارد، قرار ميگيرد.(11) به عبارت ديگر ليبراليسم بر خلاف محافظهکاري که به گذشته نظر دارد، روي به آينده دارد. کارل فون اشتين، بيشتر روي يکي از وجوه ايدئولوژي، يعني وجه سياسي آن تأکيد دارد و آن را در حوزه سياست مطرح ميکند. او ايدئولوژي را به مثابه «نظامِ منسجمي از ايدهها و باورها ميداند که بيانگر طرز تلقي انسان در قبال جامعه است و او را به شيوهاي از رفتار سوق ميدهد که به بيانگر طرز اعتقادات و طرز تفکر اوست.»(10) من نيز با نظر دومون، دوورژه و فون اشتين موافقم؛ ولي بر اين نکته تأکيد دارم که از منظر فلسفي ايدئولوژي هم، محصول قدرت است؛ و از کار ويژهاي معطوف به «عمل» به ويژه «عمل سياسي» برخوردار است؛ از همين رو، دين هرگاه سويهگيري ايدئولوژيک پيدا ميکند «سياسي» ميشود و چون دين ارائه دهنده «بايد و نبايدهاي رفتاري ناشي از جهانبيني» است؛ که ايدئولوژي خوانده ميشود؛ هويتي سياسي مييابد. در سپهر «ذهن» ريشه ميدواند و در طريقت «عمل» شاخه ميگسترد. از اينروست که ميگويم: دين، ريشه در «رأس» و «آسمان» دارد و در زمين و «تن» شاخه ميگسترد؛ «عقل» تجسم زميني دين است و «بدن» تجسم جسمي «زمين»؛ و «هدايت تشريعي» از آسمان ميتابد و در حيات آن اهميت مييابد و «هدايت تکويني» از «زمين عقل» آن را تغذيه ميکند. اينگونه است که آسمان و زمين به يکديگر پيوند ميخورند. برداشت ايدئولوژيک از دينايدئولوژيها ـ راه چارههاي عقيدتي ـ در محيطِ بخش انسانساختهي ساحت ديني زندگي انسانها، جوانه ميزنند، به عبارتي، اگرچه ايدئولوژيهاي برگرفته از شرايع الهي، رُستنگاهي آسماني دارند ولي در رَستنگاهِ «فرهنگ ديني» يعني بخش انسانساختهي ساحت ديني زندگي بشر، پذيرفته ميشوند و در حيطه رفتارهاي منطبق با آن «آغازگاهِ» خود را رقم ميزنند. در پرتو «برداشت ايدئولوژيک از دين»، مفاهيم ديني غلظتي عملي مييابند و برتوسن تيزپاي عمل در حوزهي رفتارهاي سياسي به معناي «ايجاد پيامدهاي سياسي عمل» بر بستر وقايع زميني در آغوش زمان، ميتازند. مفاهيمي چون جهاد، انتظار، شهادت و... به گونهاي تفسير ميشوند که انسان را به سوي «عمل» به ويژه «عمل سياسي» سوق ميدهند. با اين تعريف از دين و برداشت ايدئولوژيک از آن، و فضاي حاصل از نگرش پيش گفته، بر آنم که در چارچوب نظريات غليظتر آکادميک به اين پرسش پاسخ گويم که آيا دين در دگرگونيهاي اجتماعي مؤثر است؟ براي پاسخ به اين پرسش در چنين چارچوبي ميخواهم بر اين نکته تأکيد نمايم که اگر «دين» را از جنسِ «انديشه، روحيه، ذهن يا قوه ذهني «Subjective» يا انديشه «Mentality» بدانيم؛ و «دگرگونيهاي اجتماعي» را از جنسِ عين «Objective» يا «exact» بخوانيم، در خواهيم يافت که جهت تعمق بيشتر در ارتباط ميان دين و دگرگونيهاي اجتماعي بايد ارتباط ميان ذهن و عين را باز شکافيم: «دين» به مثابه امري با غلظت «ذهني»دگرگونيهاي اجتماعي به مثابه امري با بازتاب غليظ «عيني» انديشهبرعمل چه تأثيري دارد؟ اين گفته اگوست کنت پوزيتيويسيت که تاريخ انسان را بايد بر حسب «تاريخ انديشهي انسان» دريافت؛ از اهميتي به سزا در نگرش ايده آليستي در ارتباط با «اصالت ذهن» در برابر «اصالت عين» برخوردار است؛ اين در حالي است که گروهي ديگر بر «اصالت عين» تأکيد نمودهاند؛ طرفداران اين ديدگاه ميگويند: «انديشهها مهمّاند، ولي عواملي که در نهايت تاريخ انسان را تعيين ميکنند، مادي هستند. اوّلي به «انسان متفکر و انديشمند» و دوّمي به «انسان سازنده و توليدگر» توجّه دارد. به همين سبب است که مارکس ميگويد: «تاريخ محصول کار آدمي است.». اين رودررويي در حالي ادامه يافت که بسياري از انديشمندان اين عوامل را کاملاً تابع يکديگر قرار ندادند، بلکه بر اهميت هر دو اصرار ورزيدند. اين جمع بر اين نکته تأکيد داشتند که بحث از اصالت هر کدام از اين دو کاربردي نخواهد بود مگر آنکه ما به جاي تعمق در «اصالت» هر يک از اين دو ـ ذهن و عين ـ به «ارتباطِ» ميان ذهن و عين بيانديشيم؛ اين گروه کثير ضمن اذعان بر اهميت توأمان ذهن و عين؛ به ارتباط ميان اين دو و «نحوهي ارتباط» آنها اهميت ميدهند. با اين وصف در مطالعهي ادبيات مربوط به موضوع، کلاً، چهار موضع متفاوت در اين زمينه وجود دارد: 1ـ مارکسيتي، 2ـ ايدهآليستي، 3ـ کنش متقابل، 4ـ تغييرات متقارن. اين مواضع بر حسب آنکه کداميک از اين عوامل را از لحاظ علّي، مهمّتر بدانند با يکديگر تفاوت دارند.(11) موضع مارکسيتي بر اهميت نهايي عوامل مادّي تأکيد ميکند. تأکيد بر نهايي در اينجا اهميت دارد، زيرا مارکسيتها نقش انديشه را ناديده نميگيرند. متفکران زيادي وجود دارند که با «مارکسيسمي خيالي» ميجنگند «و همواره در برابر آن اهميت عوامل ايدئولوژيک را مطرح ميکنند که هيچ متفکر جدّي هرگز منکر آن نبوده است.» روش مارکسيستي با بررسي واقعيت انساني سروکار دارد؛ نه حقيقت روحاني او؛ وقتي که عوامل مادي نقطه عزيمت باشد، به «انديشه راه ميبرد»؛ در حالي که به قول «لوسين گلدمن»(12): وقتي انسان از تاريخ انديشهها شروع کند، به ناگريز به واقعيت اجتماعي و اقتصادي کشيده ميشود.»(12) به نظر مارکسيتها، انديشهها مهماند ولي در تحليل نهايي، «عوامل مادي» تعيينکنندهي تاريخند. موضع مارکسيتي انديشهها و ايدئولوژيها را چنانکه قبلاً اشاره شد، محصول زيربناي مادي جامعه ميپندارند؛ ديدگاه اين گروه در جوهرهي خود حاصل اين ادعاست که انديشهها از فرايندهاي اجتماعي منشأ ميگيرند، امّا پس از آن ميتوانند در پيشرفت اجتماعي بعدي اهميت پيدا کنند. انديشهها بيان آگاهانه دگرگونيهاي تحققيافته در اوضاع مادي هستند؛ امّا به محض پيدايش، به ابزار نيرومندي در جهت تکميل و تحقق هر چه بيشتر آن شرايط مادي تبديل ميگردند. علاوه بر اين عقايد قادرند از حيث مکان و زمان منتقل گردند، به طوري که بر جوامع ديگر و شرايط مادي آن جوامع تأثير گذارند. موضع ايدهآليستي در مطالعهي دگرگوني نقش مسلط را از آن انديشهها ميداند. قبلاً متذکر شدم که پدر جامعهشناسي، اگوست کنت، معتقد بود که تاريخ انسان را بايد بر حسب «تاريخ انديشه انسان» دريافت. بدين جهت کنت در برخورد با دگرگوني اساسا يک ايدآليست مفروض شده است که بر دستيابي به يک جامعه انسانيتر از طريق استفاده روزافزون از خرد تأکيد ميکرد. «آلفرد نورث وايتهد»(13) نيز با بيان اين جمله که: «هر نظر کلي همواره براي نظم موجود خطرناک است.»(13) منعکسدهندهي ديدگاه ايدآليستي است. وي کوشيد نشان دهد که چگونه عقايد انسانها را به تغيير نظم اجتماعي خود، وادار ميکند. به عقيدهي او «انديشهها به عنوان تبيينهايي از رسوم پديدار ميشوند و به پايهريزي شيوههاي نوين و نهادهاي جديدي انجامند.»(14) تمدن از قرارداد اجتماعي سرچشمه نگرفته است، يعني مردم دور هم جمع نشدهاند تا درباره عقايدي که بعدا مسير تاريخ را شکل بخشيدند، توافق کنند، بلکه اوّلين «کوشش اين بوده که عقايدي را که معرّف وضعيتهاي رفتاري و جريانهاي عاطفي حاکم بر زندگيشان بوده است، گامبهگام متداول گردانند.»، درست است که عقايد شکل رفتار را معين کردهاند، ولي تجربه بر انديشه مقدم است. بدين ترتيب وايتهد براي عقايد يک منشأ وجودي و مادي قايل ميشود، ولي در امر تکامل تمدن، تقدّم را به نيروي عقايد ميدهد. در اين ميان هگل را بايد متنفذترين چهرهي اين گروه دانست. او بيان کرد که تاريخ عبارت است از تکامل روح در زمان. هگل روح را مطلق ميداند؛ روح اصل مرکزي مقام وجود است. روح يک فرايند است، فرايندي ديالکتيکي از (در ـ خود) ـ مرحله ناآگاهانه ـ به (براي ـ خود) ـ مرحله آگاهانه ـ. اين پويش به طور مداوم مستلزم ايجاد تضادهاي جديدي است که در تز ميرويد و با ظهور آنتي تز متولّد ميشود و با فايق آمدن بر آن تضادها، «سنتز» را حاصل ميآورد. بدين ترتيب، هر پديده ضد خود را پديد ميآورد و با آن در ستيز ميافتد. ماحصل اين ستيز انهدام جزيي هر دوي آنها، يعني تز و آنتي تز و ايجاد پديدهي جديدي است که از هر دو بزرگتر و جامعتر است؛ و هر جنبه از آن دورا که آيندهاي داشتهاند در خود جمع کرده است. او در کتاب منطق مادون Lesser Logicنوشت که ديالکتيک «اصل اساسي همهي حرکتها و همه فعاليتي است که در واقعيت يافت ميگردد... ميتوان هر آنچه را که در پيرامون ما قرار گرفته است دال بر وجود ديالکتيک دانست.»(15) او حتي ديالکتيک را انگارهاي براي کل وجود دانست که در طبيعت و تاريخ واقعيت وجودي مييابد؛ لذا، تاريخ روحي است که در زمان ريخته شده و وجود خارجي يافته است.» در اين فرايند دولت که تجلّي مثل الهي بر زمين است از اهميت به سزايي برخوردار است. دگرگونيها مداوم در دولت منجر به ترقّي ميشود، زيرا «روح جهان» به طور فزايندهاي در عملکردها و سازمانهاي دولتي تجسم مييابد. او به صراحت گفت: «ملتي که به آن دمي از ايده ـ روح حاکم بر جهان ـ به شکل يک اصل طبيعي متصف شده باشد، در سير پيشرفت خود آگاهيِ متحول ِذهنِ جهاني، از ـ قدرتِ ـ تأثيرگذاري کامل بر آن برخوردار شده است.»(16) اين ملّت مسلط خواهد بود، زيرا «آلت اجرايي روح» در يک عصر به خصوص است. بدين ترتيب ايدهآليسم عيني هگل به پرستش دولت ميانجامد. دگرگوني محصول فعاليت روح در انسانها و ملتها و بخصوص در دولت است و فرد با مشارکت در آن دولت به کمال ميرسد. موضع سوّم درباره مناسبات بين عوامل مادي و غيرمادي موضع «کنش متقابل» است. اين موضع بر آن است که بين انديشهها و عوامل مادي «کنش متقابل» وجود دارد، و براي هر يک وزن کموبيش يکساني قايل است. موضع اخير در واقع اين ديدگاه را از موضع قبلي متمايز ميکند، زيرا مواضع مزبور نيز کنش متقابل بين انديشه و ماده را ميپذيرفتند ولي نقش مسلط را به يکي از آندو ميدانند. «وندل بل»(14) با مطالعهي تأثير افزايش ارتقاء وضع حقوق بشر در جامائيکا که به واسطهاي آن تعداد بيشتري از مردم از حقوق مدني، سياسي، اقتصادي و اجتماعي گوناگون برخوردار شدهاند را در نتيجه حال نهايي تضادهاي بين انديشهها و واقعيت به وجود آمدند. چهارمين موضع عبارت است از «تغيير متقارن» يعني انديشهها و عوامل مادي همراه با هم دگرگون ميشوند ـ اگر چه اين تغيير در آنها لزوما همزمان صورت نميگيرد ـ و تشخيص هر گونه رابطه علّي بين اين دو ممکن نيست، به نظر ميرسد که موضع برينتون(15) درباره انقلاب از اين قاعده پيروي ميکند. برينتون معتقد است عقايد همواره بخشي از وضعيت ماقبل انقلابي محسوب ميشوند. بدون عقايد انقلابي صورت نميگيرد. مع هذا، غرض وي اين نيست که عقايد باعث انقلاب ميشوند يا ميتوان يک انقلاب را از طريق سانسور عقايد در نطفه خفه کرد؛ بلکه او معتقد است که ايدهها هميشه بخشي از مجموعه متغيرهايي هستند که در وقوع انقلابات نقش دارند. او در کتاب کالبدشکافي چهار انقلاب(16) متذکر ميشود که در اوضاع ماقبل انقلابي، همواره پارهاي از نارضايتيها در ورود شرايط اقتصادي، سياسي و اجتماعي موجود است؛ و بيان آرمانها و شيوههاي تحقق آنها نارضايتيهاي فوق را تشديد ميکند، از اين رو، آنچه که در انقلابات مشترک است، بيان عقايد است و نه عقايد بخصوص، که ميتواند در انقلابات مختلف عميقا متفاوت باشد. پرسهي حاضر قبل از نتيجهگيري اين بحث موضع پنجمي را به اين مواضع ميافزايد؛ اين رويکرد بر دو مفهوم «اوّليت» و «اولويّت» استوار ميباشد. «اوّليت» ضرورت ظهور است و «اولويّت» دليل حضور «اولويّت» در پهن دشتِ «اوّليت» حاصل، بروز و ظهور پيدا ميکند. با توجه به اين معنا،بايد «اوّليت» را به «عين» بخشيد و «اولويّت» را در «ذهن» دانست. «ذهن» اصالت دارد، ولي در بستر «عينيت» شکل ميپذيرد. به همان گونه که «انسان» نخست شکل جسماني مييابد و سپس ماهيت روحاني در او رسوخ ميکند؛ لذا اصل وجودي از آنِ «عين» است. ولي «هستي و اصالت معنايي» از آنِ «ذهن» است. بررسي مواضع پنجگانهي فوق نمايانگر آن است که در هر پنج نگرش فوق، «ذهنيتها» و «انديشهها» هميشه بخشي از متغيرهاي دخيل در امر دگرگوني را شامل ميشوند؛ حتي مارکسيستها بر اين امر اعتقاد دارند که انديشهها و ذهنيتهاي حاصل از عينيات در مراحل تاريخي در شکلگيري دگرگونيها از اهميتي به سزا برخوردارند. پس اگر بپذيريم که ذهن بر عين و انديشه بر فعل تأثير ميگذارد؛ بايد قبول کنيم که دين، فرهنگ ديني و ايدئولوژي عوامل تأثيرگذار بر دگرگونيهاي اجتماعي است؛ رابرت اچ. لاور (17) معتقد است شواهدي موجود است که نشان ميدهد عقايد، يا به ويژه ايدئولوژيها، متغيرهاي مستقلي در امر دگرگوني هستند. در امر دگرگوني، عقايد مکانيسمهاي مسلط را تشکيل ميدهند، اين نکته را نميتوان انکار کرد که انسانها بر مبناي عقايد عمل ميکنند. لاور مينويسد: «به فرض آنکه عقايد يا ايدئولوژيها ممکن است متغيرهاي مستقلي در امر دگرگوني باشند، باز اين سؤال مطرح ميشود که آنها دقيقا چگونه بر آن دگرگوني اثر ميگذارند.؟ وي از قول اشپينگلر (18) بهطور کلي عملکرد ايدئولوژيها را در: 1) بازداري؛ 2) کندسازي؛ 3) تسهيل يا هدايت دگرگوني دانسته است. کارل مانهايم (19)، ايدئولوژيها را نظامهايي از عقايد معرفي کرد که به رفتاري منتهي ميگردند که نظم موجود را حفظ ميکند. به گفتهي او، مفهوم ايدئولوژي اين عقيده را منعکس ميسازد که «گروههاي حاکم ميتوانند در تفکراتشان آنچنان به شدت نسبت به وضعيتي ذينفع گردند که ديگر قادر به ديدن برخي حقايق، که احساس سلطهشان را مضمحل ميکند، نباشند. «بهطور اخص، برخي از ايدئولوژيهاي مذهبي دگرگوني را بازداشتهاند يا فرونشاندهاند. انديشه کنفوسيوس فيلسوف و معلم اخلاق چيني با آرماني کردن گذشتهها چون سدّي در برابر تغييرات عمل کرد. به همينگونه تفکر مسيحي در قرون وسطي بازدارنده بود، در قرون وسطي روحانيت مسيحي، ايدئولوژي مذهبي را به عنوان ابزاري براي کسب قدرت بيشتر به کار گرفت و در نتيجه از وقوع برخي دگرگونيها جلوگيري کرد. دادگاههاي تفتيش عقايد ـ انگيزيسيون ـ از نمونههاي بارز، بازدارندگي بعضي از مکاتب و شرايع اغرافي است. ممکن است با چنين نگرشي، اين برداشت به وجود آيد که ايدئولوژيها بهطور کلي و ايدئولوژيها مذهبي بهطور اخص، تنها در خدمت به تعويق انداختن دگرگوني لازم قرار ميگيرند؛ امّا اين نتيجهگيري نادرست است زيرا، ايدئولوژيها، از جمله ايدئولوژيهاي مذهبي، ميتوانند تسهيلکنندهي دگرگوني نيز باشند. نظريه وبر در بررسي اخلاق پروتستان و روح کاپيتاليسم حاکي از اين مدعاست. به گفته وبر، توسعه کاپيتاليسم بر اثر گرايش ويژهاي در انديشه پروتستاني بسيار تسهيل گرديده است. اين گرايش شخصيت صاحبکاراني را که گسترش کاپيتاليسم مديون فعاليتهاي آنان بود، شکل بخشيد. نخست بايد به مفهوم «روح کاپيتاليسم» پي برد؛ تا بتوان نکته فوق را دريافت: مقصود از روح کاپيتاليسم، «آن روحيهاي است که فرد را به جستجوي عقلايي و نظامدار سود» واميدارد؛ نمونه اين روحيه در نوشتههاي بنيامين فرانکلين مشاهده ميشود. حال پرسش اين است که چگونه پروتستانيسم و بخصوص شعبهاي از آن موسوم به کالونيسم، به اين روحيه ياري رساند. ماکس وبر معتقد است که سادهزيستي و رياضتکشي asceticism مسيحيان منشأ برخورد عقلاني و نظامداري بوده که پيدايش کاپيتاليسم را موجب شده است. يک عنصر اساسي کاپيتاليسم معاصر، يعني «رفتار عقلايي بر مبناي انگيزهي تقرب به پروردگار» توسط رياضتکشي مسيحي فراهم شده بود. زيرا در رياضتکشي مسيحي، انگيزه فرد علاقه به سعادت معنوي خود است؛ و او ميتواند اطمينان حاصل کند که از طريق عمل رياضت کشانه از الطاف الهي برخوردار خواهد بود. ايمان موهبتي الهي بود، ولي فرد ميتوانست بهطور ملموس، يعني با ارائه «نوعي از رفتار مسيحي که در خدمت افزايش جلال و شکوه پروردگار بود»، ثابت کند که آن موهبت را از آن خود کرده است. اعمال انسان هرگز وي را قادر به کسب رستگاري نميکنند، ولي آنها جزء لازمي براي اثبات اين امرند که فرد رستگاري را از آن خود کرده است.» بنابراين، رياضتکش مسيحي بهطور منظم و عقلايي زندگي معنوي خود را تنظيم ميکرد. او ميپذيرفت که اتلاف وقت گناهي مرگبار است، و از هرگونه لذتجويي ناشي از طيبخاطر يا تنآسايي کنارهجويي ميکرد. ثروتمند شدن به پندار او ثمرهي کار و کوشش وي بود، و خود اين کار و کوشش را حاصلانگيزه تقرّب به درگاه پروردگار تصور ميکرد؛ موفقيت نشانه برکت خداوندي بود. مکتب توکوگاوا در ژاپن نيز شامل همان عناصري است که وبر در اخلاف پروتستان تشريح کرده است؛ از جملهي اين عناصر ميتوان نصايحي درباب سختکوشي، اجتناب از اتلاف وقت، صرفهجويي و درستکاري را خاطرنشان کرد. عصر توکوگاوا بر دوره اصلاحات ميجي که منجر به مدرنيزه کردن سريع ژاپن گرديد، تقدّم داشت. لاور معتقد است که برخلاف انديشههاي کنفوسيوس که نيروي محافظهکار محسوب ميشود، تائوئيسم و بودائيسم زمينه ايدئولوژيکي بسياري از شورشهاي دهقاني را که بر صفحه تاريخ چين ميدرخشند، فراهم آوردند. برخلاف انديشه کنفوسيوس، تائوئيسم بر خودجوشي تأکيد داشت. لائوتسه «در نهايت به هيچ اقتداري ايمان نداشت مگر اقتدار دل»، و تصريح ميکرد که آناني که امور انسانها را برميگردانند بايد «بر پايهي فطرت و وجدان عمل کنند». مسيحيت ـ در شورش تايپنيگ ـ و بودائيسم نيز با عمل انقلابي در چين ربط داشتند. هرسه اين مذاهب براي پر کردن خلايي که آئين رسمي کنفوسيوس در روح مردم ايجاد کرده بود، و براي توجيه قيام و شورش ـ که از نظر انديشههاي کنفوسيوس عملي شنيع بود ـ به کار گرفته ميشدند. بدين ترتيب تاريخ شواهد فراواني از نقش جاودانهي مذهب در مبارزات سياسي عليه دودمانهاي حاکم را به نمايش گزارده است.» در اين نگرش، ايدئولوژي در دو چهره، رخ نشان ميدهد، ممکن است مسير جديد را شروع سازد و اين را هم از «طريق درهم شستن نظم کهنه» و هم از راه «توضيح و معتبر ساختن نظم نوظهور» انجام ميدهد. به عبارت ديگر ايدئولوژي به نظم جديد اقتدار ميبخشد و در صورت تمايل نظم کهن را حمايت ميکند؛ و با پايداري از نظم کهنه در پي دفاع از آن برميآيد. دوّمين طريقي که ايدئولوژي طي آن دگرگوني را تسهيل ميکند مشروع گردانيدن يا هدايت رفتاري است که منجر به تغييرات پيشبيني نشده ميشود. از جمله ويژگيهاي اخلاق پروتستان در توسعه سرمايهداري همين امر بود. رشد اقتصادي نتيجه خارج از دلبستگي مذهبي بود. سوّمين طريق تسهيل دگرگوني توسط ايدئولوژي فراهم کردن اساسي براي همبستگي است. ايدئولوژيها ميتوانند مکانيسمهاي همبستگيآفريني باشند و موضوعات ستيزهبرانگيز را، که در اغلب جوامع يافت ميشوند، خنثي کنند. چهارمين طريقي که به موجب آن ايدئولوژي به تسهيل دگرگوني ميپردازد، توان و نيرويي است که در انگيزهمند ساختن افراد دارد. يکي از مسائل مشترک ممالک در حال توسعه جهان اين است که تودهها قانع گردند که توسعه ممکن است، حيات انسان هدفدار است؛ و از خودگذشتگي بهاي کوچکي است که بايد به خاطر پاداش آتي خود بپردازند. در اينجا، ايدئولوژي وارد ميشود و ابزاري در جهت مدرنيزه کردن سرآمدان ميگردد. پنجمين و آخرين طريقي که ايدئولوژي به وسيله آن تغيير را تسهيل ميکند، مواجه ساختن جامعه با يک تضاد است. همانطور که در مورد ايدئولوژيهاي مذهبي ذکر گرديد، بين ايدئولوژي و واقعيت ميتواند تضاد آشکاري وجود داشته باشد، بهطوري که مردم مجبور شوند در جهت حل اين تضاد اقدام کنند. شيوه ديگر تأثيرگذاري ايدئولوژي برروند دگرگوني جهت دادن به آن دگرگوني است. يعني سوق دادن دگرگوني به سمت بخصوصي که ناشي از خصوصيات يا منطق آن ايدئولوژي است؛ بسياري از تحولات ايالات متحده را ميتوان به اين ايدئولوژي ربط داد که تکنولوژي را حلال همه مشکلات ميداند. در سطح وسيعتر، پولاک بهطور مفصل استدلال کرده است که تصويري از آينده که بر ذهن اعضاي يک جامعه مسلط است، مسير دگرگوني در آن جامعه را تعيين ميکند. اگرچه مانهايم بيشتر، ايدئولوژي را به مثابه نظامي از عقايد که نظم موجود را حفظ ميکند، تعريف کرده است. امّا او در عين حال، تشخيص داد که نظامي از عقايد ميتواند آغازگر دگرگوني در نظم موجود نيز باشد، ولي او اين نظام دوّم، را به عوض ايدئولوژي، «آرمانشهر» نام نهاد؛ و گفت: انديشهي آرمانشهري» با وضعيتي از واقعيت که خود در آن ايجاد ميشود ناهماهنگ است» و گرايش به «گسستن بندهاي نظم موجود دارد.» (17) با عنايت به اين رويکرد، ميتوانيم ايدئولوژي را در کنار تسهيلکنندگي و فراهم کردن اساسي براي همبستگي تسريع کننده نيز بدانيم؛ اسلام انقلابي شيعه زماني که بر «نه ظلم کنيد نه ظلم پذيريد» متکي است و بيان ميدارد که: بالاترين جهاد گفتن سخن حق در نزد سلطان جائر است»، به واقع، ايجاد تحرکي سريع در درهم شستن نظم «غيرمشروع» فراهم آورده است و به نظمي مشروع منطبق با شرع نويد ميدهد. از اينرو، ميتوان گفت که در پاسخ به اين پرسش که تأثيرات ايدئولوژيک در چه راستايي صورت ميپذيرد؟ بايد بيان داشت: جواب مطلق به اين پرسش امکانپذير نيست و تأثير هر مکتب و آييني بر دگرگونيهاي اجتماعي؛ متأثر از سويهگيرهاي فکري و دادهپردازيهاي حُکمياي است که آن آيين در چارچوب جهانبيني متأثر از جهانشناسي صادر ميکند. دادن اين حکم واحد که «دين افيون تودههاست» به همان اندازه اشتباه است که بگوييم «هر ديني سازندهي سعادت بشري است» و در هر دو جمله منظورمان از دين، مکاتب و آيينهاي مختلف باشد. در چارچوب اين نگرش، اديان ـ شرايع مختلف ـ و مکاتب گوناگون هر يک بنابه ماهيت خود تأثيرات، متفاوت چهارگانه شامل بازدارندگي، کندسازي، تسهيلسازي و تسريعسازي را به وجود ميآورند. منبع:http://www.fajr.ir/ediucation/7/7-8.htm
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۷ساعت 0:53  توسط حسن وحدتی
|
|