روانشناسی که در پی تبیین چگونگی رفتار انسان است از طریق ایجاد مکاتب
متعدد و با نگرشهایی گوناگون وارد این عرصه گردیده است. قدیمیترین مکتب
در این مورد یعنی روانپویی سعی در ارائه دیدگاهی سیستماتیک برای نشان
دادن ابعاد مختلف رفتاری دارد. در تمامی مکاتب دیگر روانشناسی از
رفتارگرایی تا مکتب گشتالت و دیدگاه انسانگرایانه سعی بر این است تا
فرایند تولد تا مرگ انسان مورد توجه قرار گیرد و عمدتاً به عوامل بیرونی
که شکلدهنده رفتار انسانی هستند توجه شود. فروید بر غرایز انسانی بعنوان
محرکهای بزرگ رفتاری تأکید میکرد و معتقد بود غرایز جنسی تداوم دهنده
حیات انسانی است و رفتارگرایانی چون استانلیهال بر اهمیت غرایز و بقا
بعنوان عوامل موثر در سازماندهی رفتار انسان توجه کردهاند. تأکید عمده
مکاتب روانشناسی بر فرد بجای جامعه است و سعی میکنند رفتار فرد را در
مقاطع گوناگون با توجه به متغییرهای متعدد مورد مطالعه قرار دهند.
جامعهشناسی نیز با چهار پارادیم عمده پا به این عرصه گذاشته است. توجه به
واقعیت اجتماعی که دورکیم نماینده آن است و هنوز هم بعنوان یک دیدگاه
کلگرا از اهمیت زیادی برخوردار است و سعی در شناخت واقعیتهای جامعه
(همانگونه که هست) دارد، ماتریالیسم که عمدتاً بر تضاد تأکید میکند و
رفتار انسان را در درون جامعه با توجه به تضاد منافع طبقه حاکم و
فرودستان مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد و مارکس شاخصترین چهره آن
محسوب میشود نمادگرایی که توجه اساسی و عمدهای بر فهم درونی دارد و
تفسیر رفتار را بهترین اصل در شناخت روابط جمعی و فردی میداند و سرانجام
دیدگاه زیستی و روانی که با قبول تمام واقعیتهای موجود در جامعه سعی
میکند رفتار انسان در جامعه را با توجه به ویژگیهای زیستی و ارگانیک آن
به تصویر بکشد.
در این میان برخی از گرایشهای خاص نیز بصورتی ویژه به موضوع رفتار انسان
میپردازند. از جمله این گرایشها جامعهشناسی رفتاری است. « در واقع
جامعهشناسی رفتاری کوششی است در جهت کاربرد اصول رفتارگرایی روانشناختی
در مورد مسایل جامعهشناختی. جامعهشناسی رفتاری با رابطه میان تأثیرهای
رفتار کنشگر بر محیط و تأثیر این رفتار بر رفتار بعدی کنشگر سروکار دارد»
(ریتزر، 1384: 408) در جامعهشناسی رفتاری بر عواملی چون پاداش، تنبیه،
تقویت، موفقیت، محرک و ارزش تأکید میشود و قضایایی چون محرومیت _ سیری و
پرخاشگری تأیید مورد توجه خاص قرار میگیرد.
با همه اینها جامعهشناسان رفتارگرا معتقدند که تقویت یا پاداش در ذات هیچ
پدیدهای پیدا نمیشود و تأثیر مثبت یا منفی آن بستگی به موقعیت کنشگر و
سوابق و محیط فردی او دارد.
اما نظریه سوسیوبیولوژی با تمامی این نظریهها متفاوت است. زیرا کسانی که
تدوینکنندگان این نظریه محسوب میشوند نه روانشناس، نه جامعهشناس و نه
فیلسوفند بلکه زیستشناسانی هستند که با محور قرار دادن علم تکامل به
تدوین آراء خود پرداختهاند.
این نظریه به آراء و اندیشههای ادوارد ویلسون بر میگردد. او با تألیف
کتابهایی چون سوسیوبیولوژی ترکیبی جدید یا آمیزهای نوظهور، ماهیت انسان
تنوع حیات جوامع حشرات مورچهها و... به کاوش جدید در حوزه بحث قدیمی
فطرت در برابر تربیت دست زده است.
سوسیوبیولوژیستها تمامی رفتار و تمایلات انسانی را از منظر ژنتیک مینگرند. نگرش آنها در مورد تاریخ
و گذشته رفتار انسانی نیز بر همین پایه است. از این دیدگاه مردان به شکار
رفتهاند و زنها در خانه ماندهاند زیرا این شیوه در بین سایر موجودات نیز
وجود داشته است همانطور که یک میمون نر با کوبیدن بر سینهاش و خودنمایی
در برابر جنس ماده سعی میکند تا به او بفهماند که حامل ژنهای مفیدی است و
میمون ماده را به جفتگیری
با خودش ترغیب نماید، رفتار مردان نیز نوعی خودنمایی در برابر زنها بوده
است و هنگامی که به پدیدههایی میرسند که جامعهشناسان آنها را با
هنجارها و ارزشهای اجتماعی مرتبط میدانند بازهم این دیدگاه بدنبال
ریشهیابی ژنتیک آنها میگردد.
سوسیوبیولوژیستها معتقدند اگر در طول تاریخ همواره مردان به خواستگاری
زنان میرفتهاند و مورد عکس آن کمتر دیده شده است علت آن این است که در
سطح سلولی نیز هزاران اسپرماتوزوئید بسوی سلول جنسی ماده (اوول) میتازند
و این اوول است که از بین تمامی آنها تنها به یک نفر اجازه ورود به خود و
بارور ساختنش را میدهد، بنابراین فرایند خواستگاری نرها از مادهها منشاء
سلولی دارد که پس از میلیونها سال تکاملیافته و از شکلی تکسلولی به
قالبی پر سلولی درآمده است. این اندیشه در تاریخچه خود به آراء و افکار
داروین باز میگردد چرا که موجود زنده در مفهوم داروینیاش برای خود زیست
نمیکند. کارکرد اصلی او حتی تولید موجودات زنده دیگر نیست بلکه به تولید
مثل ژنها میپردازد و به بعنوان حمال موقت آنها عمل میکند انتخاب طبیعی
فرآیندی است که از طریق آن برخی از ژنها معین در نسلهای آینده نسبت به
سایر ژنها با همان موقعیت کروموزمی نمایندگان بیشتری مییابند. (ویلسون،
15:1384)
صاحبنظران این اندیشه اگرچه از منظر دیگران تنها نوعی دیگر از
تقلیلگرایی را انجام دادهاند و سعی در تبیین کنشهای انسانی در چارچوبی
ژنتیک دارند اما باورهای آنان براساس یافتههای تجربی و در
عینحال « تحلیل استقرایی» ناشی از آن شکل گرفته است
در سوسوبیولوژی سخن این است که پنداشت فردی تحت تأثیر عوامل خاص ژنتیکی
شکل گرفته است یا حداقل میزان تأثیر ژنها بر چنین پنداشتهایی بسیار
گستردهتر از آن است که آنها را تنها بخشی از عوامل موثر قلمداد کنیم.
واژگان کلیدی
آمیگدال _ اتولوژی _ تکامل _ ژن _ ژنوتیپ _ فنوتیپ _ لیمبیک _ هیپوکامپوس
تعریف سوسیوبیولوژی
سوسیوبیولوژی را میتوان علم مطالعه مبنای زیستشناسانه رفتار اجتماعی و
چگونگی تأثیر این رفتار در تضمین بقای فرد یا جامعه دانست. (شجاع شفتی،
13:1382)
این نظریه معتقد است که رفتارها انسانها مانند سایر موجودات زنده، مبنایی
زیستشناسانه دارد و به شکلی ژنتیک تعیین میگردد بطوریکه میتوان آنرا
حاصل میلیونها سال تکامل دانست. متغیر اصلی و تعیین کننده ژن است و تمامی
صور و تجلیات زندگی تنها در جهت تحقق و حفظ اهداف ژنها است و همین
واقعیت،غایت هستی نیز محسوب میشود.
صاحبنظران این نظریه معتقدند که علومی مانند روانشناسی، جامعهشناسی،
حقوق، اقتصاد و مانند آن در نهایت تنها شاخههایی از این علم خواهند بود و
بزرگترین ادعای این بینش این است که آنچه تحت عنوان اخلاق و عدالت و سایر
صفات نیکوی انسانی و خصیصههای متعالی بر شمرده میشود در اصل از گذشته
حیوانی انسان نشئت میگیرد و فلسفه وجود آنها برآوردن اهداف خودپسدانه
ژنها است.
ویلسون در تعریف سوسوبیولوژی معتقد است که « زیستشناسی اجتماعی یا
سوسوبیولوژی به معنی بررسی نظاممند شالوده زیستشناختی تمام رفتارهای
است» (ویلسون16:1384)
این دیدگاه بر اصولی بنا شده و در مجموع میتوان پنج اصل را بعنوان مهمترین اصول آن قلمداد نمود:
1. حیات موجودات زنده ریشه در بقای ژنها دارد، بنابراین موجود زنده
چیزی نیست جز وسیله یا ابزاری که باعث انتقال ژنها به نسل بعدی میشود.
2. ژنها سعی میکنند تا از طریق تولیدمثل شمار خود را افزیش دهند،
بنابراین فرآیند تولیدمثل نیز عملی است که اصل آن بر پایه تکثیر ژنها بنا
شده است.
3. ژنها علاوه بر اینکه از طریق موجودی که در آن واقع شدهاند،
خواستار تولید مثل هستند بلکه این نیاز را از طریق تولید مثل دیگر
موجوداتی که ژنهای مشابه را در اختیار دارند نیز برآورده میسازند اصلی که
به آن انتخاب خویشاوند گفته میشود.
4. در بین دو جنس مذکر و مونث، جنس مونث از ارزش بیشتری برخوردار است
زیرا زمان بیشتری را برای تولد صرف میکند و همین موضوع باعث ارزشمندی او
و جدال جنس مذکر برای تصاحب او میگردد.
5. درگیری و کشمکش بین اعضای یک خانواده و بویژه بین پدر و مادرها با
فرزندان امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است و بصورتی همیشگی وجود داشته و
خواهد داشت.
چارچوب نظری
سوسیوبیولوژیستها نظریه خود را مکمل نظریه داروین میدانند. داروین معتقد
بود که فرایند انتخاب طبیعی موجب تکامل موجودات زنده میشود و آنهایی که
بهتر با محیط انطباق میکند زنده میمانند و تولیدمثل میکنند و بقیه از
چرخه حیات حذف میشوند، بنابراین موجودات از رهگذر تنازع و رقابت برای بقا
مداوم کاملتر میشوند و در این بین کاملترینها پیروز صحنه حیاتند (
شجاع شفتی، 14:1382)
سوسیوبیولوژی اگرچه در ادامه فرضیه داروین شکل گرفت اما از مطالعات ملکولی
منشأ نگرفت بلکه سعی کرد تا خلاء موجود در فرضیه داروین را پر کند. آنچه
در طی قرنها همواره ذهن انسان را به خود مشغول کرده بود پاسخ به این
سئوال بود که چرا برخی از گونههای جانوران به سایر اعضای خود کمک میکنند
زیرا بر طبق نظریه داروین همه موجودات برای بقای خود میجنگند بنابراین
فرایند بقا بگونهای است که رفتار ایثارگرانه و فداکارانه را باید از
تمامی گونهها حذف کند اما در عمل آنچه روی داده چیز دیگری است، هنوز هم
بسیاری از پرندگان با فریاد زدن دیگر همنوعان خود را از خطر آگاه میکنند
و دلفینها سعی میکنند تا از همنوع مجروح خود حمایت کنند. این
مسئولیتپذیری باعث شد تا سوسیوبیولوژی سعی کند با حفظ آنچه که دستاوردهای
داروین نامیده میشود دیدگاهی نوین در فرایند تکامل موجودات زنده ایجاد
نماید.
سوسیوبیولوژی با تأکید بر ویژگی خاص ژنها نشان میدهد که فداکاری و ایثار
در واقع چیزی جز خود پرستی ژنتیکی و رفتاری نیست و هدف آن هم چیزی جز بقا
و استمرار ژنهای مشابه به جهت ادامه حیات نیست. بنابراین اگر پرندهای با
فریاد زدن سایر همنوعان خود را از خطر آگاه میکند در واقع سعی میکند تا
از ژنهایی که در سایر وابستگان و همنوعان او وجود دارد محافظت نماید.
سوسیوبیولوژی متکی بر تجربه است و آنچه بعنوان نظریه مطرح میشود اساس
تجربی دارد که از طریق مشاهده دقیق بدست آمده است. شواهد متعددی از حیات
موجودات زنده از حشرات گرفته تا شامپانزه نشان دهنده نقش ژن در رفتار است.
تحقیقات رندی گالیستل نشان میدهد که برخی رفتارهای پرندگان نمیتواند
براساس آموختههای آنان شکل بگیرد. مثلاً پرندگان قطبی چگونه میتواند
مسیری طولانی را طی کرده و دوباره به محل اول زندگی خود بازگردند؟ سگها
چگونه شنا کردن را آموختهاند؟ مورچه پس از طی مسافتی طولانی چگونه دوباره
به لانه باز میگردد؟ و سادهتر از همه اینها انسان چگونه راه رفتن را
میآموزد؟ همه این موارد بدون آموزش قبلی است.
(Gallistel , 2008:19)
داروین معتقد بود که شباهت اعضای بدن انسان با دیگر مهرهداران بسیار
زیاد است بطوریکه بسیاری از بیماریها و انگلها بین انسان و سایر حیوانات
مشترک است، شکلجنینی انسان، وجود ماهیچههایی که لالهگوش را حرکت
میدهد، وجود بقایای پلک سوم در گوشه چشم انسان، و شباهت زیاد جمجمه
عقبماندههای ذهنی با میمونهای عالی و حتی شیوه ایستادن انسان بر وجود
منشا واحدی بین انسان و سایر مهرهداران تأکید دارد.
داروین چنین نتیجهگیری میکند که اولاً نشانههای هر چیزی که در انسان
دیده میشود در جانوران نیز وجود دارد، ثانیاً برخلاف تصور رایج، انسان
نسبت به جانوران امتیازی اساسی و قاطع ندارد و ثالثاً انسان جایگاه فعلی
خود را در بین جانداران پس از طی مراحل حیوانی گوناگون بدست، آورده است و
خود تجلیآفرین درجه تکامل آنها است.
لِسلی اورگل یکی از اندیشمندان حامی این نظریه، معتقد بود که از زمان
پیدایش حیات دو اصل بر آن جاری است: نخست اینکه در فرایندهای طبیعی خود
بخودی که صورت میگیرد تا هر میزان که یک فرایند کند و
نامحسوس باشد باز هم امکان حضور و فعالیت نوعی پروتئین در آنها وجود
دارد به عبارت دیگر در چرخه حیات همواره نوعی از پروتئین فعالیت دارد. و
دیگر اینکه فرایند تکامل از ما انسانها سریعتر و زرنگتر است .
درباره پیدایش حیات در زمین تاکنون تئوریهای گوناگونی ارائه شده است، فرض
بر این است زمین در حدود پنج میلیارد سال بیش بوجود آمده است و تخستین
سلول زنده نیز سه میلیارد سال پیش در آن شکل گرفته است. این اعتقاد وجود
دارد که ملکولهای منفرد و بیجان بر اثر تخلیههای الکتریکی مکرر و تأثیر
آنها بر رطوبت، گرما و محیط پر از مواد آلی جاندار شدهاند.
سوسیوبیولوژی تحت تأثیر دیدگاههای متعددی شکل گرفته است. از یکسو اکولوژی
بعنوان علمی که هدفش شناخت محیط پیرامون انسان است بر آن موثر و واقع شده
و از سوی دیگر زیر شاخهای از این علم که به «اکولوژی رفتاری» معروف است
تأثیر شدیدتری بر آن داشته است. گروهبندیهای اجتماعی رقابت بر سر منابع،
تجاوز و سرکوب مقولههایی هستند که در این زیر شاخه مورد توجه قرار
میگیرند. در کنار این دو عامل باید به اتولوژی یا علم بررسی رفتار
حیوانات و جواع حیوانی نیز اشاره کرد که شناخت دقیقی از وضعیت زندگی و
ارتباطات اجتماعی حیوانات را بدست میدهد و در شکلگیری سوسیوبیولوژی
بسیار موثر بوده است.
انسانشناسی نیز از دیگر عوامل موثر بر سوسیوبیولوژی است زیرا توجه به
شباهتها و تفاوتهایی فرهنگی ملل مختلف راهگشای اندیشه نوینی در این حوزه
گردیده است. و بلاخره باید به علومی چون ژنتیک، تکامل و روانشناسی و
روانپزشکی نیز اشاره کرد که هر کدام از زاویهای به پیدایش و حیات انسان
و سایر موجودات زنده مینگرند. سوسیوبیولوژی ترکیبی از تمامی این عوامل را
در درون خود دارد و سعی میکند تأثیر ژن بر ویژگیهای جسمی و روحی انسان را
توضیح دهد.
سوسیوبیولوژی و ویژگیهای جسمی انسان
سوسیوبیولوژیستها معتقدند فرایند تکامل باعث ایجاد موجوداتی میشود که
بصورتی خودبخودی از یک منطق ریاضی پیروی میکنند، درست مانند یک کامپیوتر
که با برنامهریزی خاصی کار میکند و این فرایند باعث میشود تا ژنهای
موجود زنده او را وادار به تکثیر و تولید مثل نمایند یا در مواردی از
ژنهای مشابه حفاظت و نگهداری نمایند. اما در مورد انسان چون ژنهایی که
قوای ذهنی او را ایجاد میکند قدرت کمتری نسبت به ژنهایی دارند که تحت
تأثیر محیط قرار میگیرند، لذا رفتار انسان تحت تأثیر شرایط محیطی است.
اما نکته مهم این است که رفتار ایثارگرانه خاص انسان نیست بلکه این ویژگی
را در بین سایر موجودات نیز میتوان یافت بنابراین درست نیست که تصور کنیم
رفتار ایثارگرانه انسانی ریشهای ژنتیک ندارد بنابراین اصل« فداکاری
متقابل » اصل جامع و فراگیر در بین انسان و سایر موجودات است از سوی
دیگر سوسیوبیولوژیستها بر این اعتقادند که فریب عامل مهمی در تکامل انسان
بوده است همانطور که یک پرنده با تظاهر به بالهای شکستهاش میتواند
شکارچی را از لانه خود دور سازد انسان نیز با این روش توانسته است حیات
خود را تداوم بخشد و همین عامل در بزرگتر شدن سریع مغز او نیز موثر بوده
است. بزرگ شدن سریع مغز انسان این امکان را برای او فراهم آورد تا
جنبههای خاصی از مسایل روحی و روانی برای قابل درک گردد، مثلاً اگر در
فرایندی که طی آن نوعی فداکاری متقابل روی دهد، انسان چیزی بیش از آنچه که
از دست داده دریافت کند شرمنده میشود و اگر کمتر از این میزان بهره ببرد
خشمگین شده و سعی در قطع ارتباط میکند اما همه این رفتارها تحت تأثیر
همان عامل اصلی یعنی حفظ ذخیره ژن و تلاش برای استمرار بقای آن است. حتی
ژنها به شکلی برنامهریزی شدهاند که میتوانند بر عوامل محیطی بیرون نیز
موثر واقع شوند بطوریکه لیونل تایگر معتقد است طبیعت در شرایطی که تعداد
زنها کاهش یابد تعداد مردان را نیز کاهش میدهد و در تمامی موارد نوعی
برنامه زیستشناسانه در خصوص جهت دادن به رفتار انسانها وجود دارد.
(Tiger:2000:245)
به عبارت سادهتر این اعتقاد وجود دارد که ژنها از قدرت کافی برای تشخیص
آنچه ضروری است برخوردارند و تمامی روند تکامل جهان بر همین پایه شکل
گرفته است، بقول ویلسون رخداد بنیادی تکاملی عبارتست از تغییر در بسامد (
فرکانس) ژنها و وضعیت کروموزونها در یک جمعیت (ویلسون ب 87:1384 )
در تمامی این موارد سوسیوبیولوژیستها در پی اثبات این نکتهاند که شواهد
تجربی موجود نشان دهنده نقش عظیم و تعیین کننده ژنها در رفتار موجودات
زنده و بویژه انسانی است. لذا هنگامیکه به مسایل پیچیده مانند ادراک انسان
و قدرت تجزیه و تحیل مسایل نزدیک میشویم بازهم این دیدگاه حاکمیت خود را
حفظ میکند مثلاً تحقیقاتی که توسط رنه بایلارگون انجام شده نشان میدهد
که حتی یک نوزاد سه ماهه میتواند درک مشخصی از یک شی حتی در زمان نبودن
آن داشته باشد. (Baillargeon:2004:25)
به عبارت دیگر ادراک نه از طریق آموزش محیطی بلکه از طریق درونی و با توجه به قابلیتهای ژنتیک شکل میگیرد.
در حوزه روابط اجتماعی نیز سوسیوبیولوژیستها معتقدند زندگی جمعی خاص
انسان نیست و تمامی عوامل که ناشی از این زندگی جمعی است در گونههای دیگر
موجودات نیز دیده میشود. مورچهها و زنبورها از قلمرو خود دفاع میکنند،
بین شامپانزهها روابط خویشاوندی تعریف شده است. همیاری و همکاری متقابل
نیز در بسیاری از موجودات دیده میشود بنابراین تمامی خصوصیاتی را که
متأثر از جامعه و فرهنگ میدانیم بصورتی غیر قابل انکار باید تحت تأثیر
ویژگیهای ژنتیکی قلمداد نمائیم. حتی زبان که جامعهشناسی برروی آن تأکید
بسیاری دارد و توسط بسیاری از اندیشمندان این حوزه مورد تجزیه و تحلیل
قرار گرفته است در این دو دیدگاه ریشهای ژنتیک دارد.
پینکر در بررسیهای خود نشان میدهد اگر چه عامل سن در یادگیری یک زبان
نقش مهمی دارد اما اگر کودکان در سنین کمتر از دوازدهسال در یک محیط قرار
بگیرند زبان آن محیط را بدون داشتن لهجه میآموزند و اگر سن بالای 15 سال
داشته باشند لهجه زبان قبلی را با خود خواهند داشت؛ با اینحال او تأکید
میکند که فرایند یادگیری زبان غریزی و ذاتی است و میتوان آنرا به غذا
خوردن تشبیه کرد. (Pinker,2008:3)
به این ترتیب میتوان گفت تمامی ویژگیهای جسمی انسان حتی در مواردی که
آنها را تظاهرات تفکرات درونی و فکری او میدانیم برخاسته از ریشهای
ژنتیک است و شواهد تجربی این موضوع را به اثبات رسانیده است.
سوسیوبیولوژیستها و ویژگیهای روحی انسان
از جمله انتقاداتی که به نظریه داروین وارد میشد بحث از مسایل روحی و
معنوی بود، اینکه انسان موجودی است که دست به فداکاری میزند از خود
گذشتگی دارد برای هدف متعالی خود از جان خویش میگذرد، ارزشها برایش
بسیار با اهمیتند و جدای از زندگی مادی دارای ابعاد پیچیدهای از زندگی
روحی معنوی است. سوسیوبیولوژیستها تمامی این رفتارها را نیز در قالبی
زیستشناختی تبیین میکنند.
سوسیوبیولوژیستها معتقدند که حتی موضوع دین و اعتقادات دینی را میتوان
در قالب ژنتیک توضیح داد شود. شیوه زندگی و نوع معیشت تحت تأثیر ژنها است
اگرچه محیط قابلیتها و محدودیتهای آن را تعریف میکند. پیدایش خدایان
در ادوار گوناگون تاریخی متناسب با نوع زندگی انسانها بوده است و نوع
زندگی علاوه بر محیط تأثیر ویژگیذاتی انسانها بوده است. پرستش خدای واحد
با زندگی گلهداری و شبانی ارتباطی نزدیک دارد و « به همین جهت است که خدا
در اندیشه یهودیت خود شبان است و مردم نیز گوسفندان او فرض میشوند»
(ویلسون الف 289:1384) در واقع موضوع مهمی مانند اعتقادات دینی نیز از
همین رهگذر مطالعه میشود. مثلاً نمادهایی که درادیان با عنوان «مقدس» از
آنها یاد میشود ناشی از ادراکات بیرونی و شواهد معنوی نیست بلکه به ذات
انسان و ویژگیهای جسم او مرتبط است. آنها معتقدند هنگام نگاه کردن به
برخی اشکال مانند صلیب یا دوایر متحدالمرکز در انسان نوعی حالت گیجی
ایجاد میشود و همین حالت گیجی حسی از احترام و ترس را در انسان بر
میانگیزاند بهمین دلیل است که در بین اقوام آزتگ، رومیهای قدیم و
یونانیها و مصریها اشکالی به شکل صلیب دیده میشد که قرنها پیش از ظهور
مسیحیت برای آنها مقدس بوده است. تحققیات جدید نشان میدهد که تصورات
بصری، حالاتی مانند عشق، افسردگی، ترس، خشم و لذت تنها تظاهرات بخشهایی
از هیپوکامپوس و آمیگدال است و همین بخشهای مغز هستند که به ما این امکان
را میدهند تا خاطرات تلخ و شیرین زندگیمان را به یاد آوریم. آمیگدال
برای ما این امکان را فراهم میآورد تا خاطرات گذشته را در ذهن خود مرور
کنیم و حالتهایی از عرفان را تجربه نمائیم.
پلمکلین در تحقیقات خود نشان میدهد که فرایندهای روانی مانند ترس،
بیادآوردن خاطرات و داشتن تصورات وهمآمیز و حتی تصور ارتباط با جهان
ماوراء الطبیعه به فرایندهایی مربوط میشود که توسط هیپوتالاموس انسان
صورت میگیرد. (Maclean:2008:113)
تحقیقات نیوبرگ نشان میدهد که حالتهای خاص عرفانی مانند خلسههایی که
برای انسان پیش میآید در نتیجه القاء حالتهای ارادی یا غیر ارادی است و
همه آنها تابع تحریکپذیری و تهیجی است که در سیستم لیمبیک (هیپوتالاموس و
آمیگدال) روی میدهد.
طبق نظر نیوبرگ هیپوتالاموس یا تمامی ابعاد هیجان ابتدایی انسان ارتباط
دارد و بخش آمیگدال انسان را قادر میسازد تا تجاربی ماورایی داشته باشد.
و اگر این تحریکپذیریی شدید شود انسان دچار حالتهای عرفانی شدید و در
نتیجه کسب عادات رفتاری خاص میشود و احساس میکند که همواره با
ماوراءالطبیعه در ارتباط است. 2007:2) (Pressman,
نیوبرگ بر این نکته تأکید میکند که چرا « ما چیزهایی را که باور داریم،
باور داریم؟ » و از کجا میفهمیم که آنچه که واقعی میدانیم واقعی است؟
آیا تصور ما از خدا یک موجود بیرونی از جسم ما است یا این تصور هم زاییده
همان اندیشه درونی ما است؟ سوسیوبیولوژیستها هیپوتالاموس را عامل این
ادراک میدانند و معتقدند مجموعه هیپوتالاموس _ لیمبیک در یک گونه بسیار
اجتماعی نظیر انسان « میداند» یا به معنی دقیقتر، چنان برنامهریزی شده
که گویی میداند که سازندهاش تنها در صورتی به حداکثر تکثیر میرسند که
واکنشهای رفتاریش را به گونهای سازماندهی کند که ترکیب موثری از بقای
فردی، تولیدمثل و فداکاری بعمل آید. لذا هر بار که فرد، با شرایط
تنشآلودی روبرو شود، مراکز متعلق به این مجموعه، ذهن آگاه را با تردید و
دو سویگی روبرو میکند، عشق با نفرت همراه میشود و خشنونت با ترس و «
پیشروی با عقبنشینی و ... آمیزهای که هدفش نه شادکامی و بقای فردی که
به حداکثر رسانیدن انقال ژنهای کنترل کننده است. (ویلسون الف 1384: 15)
ویلسون معتقد است که مجموعه هیجانات متضادی همچون عشق و نفرت، تهاجم و
ترس و همانند آن نه بخاطر سعادت و بقای خود فرد، بلکه ضرورتاً جهت افزایش
تسهیل و تضمین انتقال ژنها، در گونههای موجودات ایجاد شده و گسترش یافته
است. (شجاع شفتی 19:1382)
حتی در مورد زبان انسان که جامعهشناسی برای آن اهمیت فوقالعاهای قائل
است و عدهای مانند رولان بارت در دهههای اخیر توجه ویژهای به نقش آن
داشتهاند، سوسیوبیولوژیستها معتقدند برای زبان نمیتوان ساختاری بیرونی
تصور کرد زیرا بین زبانهای مختلف هیچگونه تشابهی دیده نمیشود و این ذهن
قوت میگیرد که زبان پدیدهای ذاتی است و با توجه به خصوصیات ژنتیکی
انسانی تعریف میشود بطوریکه نژادهای محدود زبانهای خاص خود را دارند.
بنابراین یافتن دستور واحدی برای تمامی زبانها امری بسیار دشوار است و
تمامی کوششهایی که برای تعلیم و قواعد و دستور زبان صورت گرفته تنها بر
مبنای محتوای کلامی یک زبان خاص بوده است.
(ویلسون 287:1384)
در مورد تصورات ماورایی که برای انسان پیش میاید و معمولاً آن را خاص
انسان میدانند تحقیقات وایلدر پنفیلد نشان میدهد که بیماران مبتلا به
صرع احساسات خاصی را تجربه میکنند، مثلاً میتوانند خود را در مکانهای
مختلفی ببیند یا خود را خارج از بدنشان تصور کنند. این وضع از این واقعیت
ناشی میشود که هیپوکامپوس و آمیگدال اولین بخشهایی از مغز انسان هستند که
دچار مرگ مغزی میشوند اما یکی از آخرین بخشهایی هستند که واقعاً
میمیرند. بطوریکه وقتی انسان در لحظه مرگ قرار میگیرد و حتی مدت کوتاهی
پس از مرگ عملکرد آمیگدال و هیپوکامپوس ادامه مییابد و تصوراتی چون
توهمپرواز یا دیدار با مردگان ایجاد میگردد. (Penfield, 1959:253)
دکتر کنت رینگ در تحقیات خود نشان میدهد که در انسانها نورونها و
شبکههای نورونی به صورتی تکامل یافتهاند که حتی پس از مرگ نیز به
فعالیت خود ادامه میدهند بطوری که احساس خروج روح از بدن یا رها شدن در
فضا و ورود به دنیای ماورا الطبیعه به انسان دست میدهد. او در نمونههای
متعدد از افرادی که از نظر بالینی مرده بودند ولی در شرایطی خاص به زندگی
بازگشتهاند این احساس را نشان داده است آنها بیان میکردند که روحشان
برفراز جسم بیجانشان در پرواز بوده است و اغلب تونلی تاریک و سپس نوری
روشن و آرامبخش را احساس کردهاند. (Ring, 2008)
در واقع تمامی رفتارهایی که به نوعی به اعتقادات انسان مربوط میشود در
قالب مناسک یا شعائر تجلی مییابد از این دیدگاه ریشهای ژنتیک دارد و
سابقه آن در گذشتههای دور نیز موید این موضوع است که حتی بیش از ظهور
ادیان چنین رفتارهایی در انسان وجود داشته است. یافتههای جدیدی که توسط
نیکلسون در شبه جزیره ایبری و در کشور پرتغال از کشف اسکلت 4000
ساله منتشر شده نشان میدهد که نوعی ترکیب جمعیتی در این منطقه روی داده
است، یعنی ویژگیهای جسمی اسکلت مذکور برخی از نشانههای انسان نئاندرتال و
برخی ویژگیهای انسان عصر جدید را در خود دارد و این یافتهها جابجایی
انسان را در سطح زمین تأیید میکند. اما آنچه مهمتر از این است نحوه
خاکسپاری این اسکلت است، در تمامی موارد انسانهایی که مدفون شدهاند حالتی
خوابیده داشتهاند و بشر از ابتدای دفن اجساد که سابقه آن 000/120 قبل سال
بر میگردد مردگان را به همین شیوه دفن میکرده و حتی وسایل شکار را در
درون قبر میگذاشته است. این موضوع اگرچه میتواند نشاندهنده اعتقاد به
جهان دیگر باشد اما نوعی تشابه با رفتار حیوانات را نیز نشان میدهد. برخی
از گونههای حیوانی مانند فیلها، گرگها و شامپانزهها نیز اقدام به دفن
یا مخفی ساختن همنوعانشان میکنند و در هنگام تابش ماه به شکلی خاص زوزه
میکشند یا در هنگام رعد و برق به فعالیتهای جسمی میپردازند.(Nicholson,
2008:3)
سوسیوبیولوژی و جامعهشناسی
جامعهشناسی که تعریفش به معنی اخص کلمه بررسی جوامع انسانی در همه سطوح
پیچیدگی است، بخاطر رویکرد عمدتاً ساختارگرا و غیر ژنتیکیاش، هنوز بیرون
از قلمرو سوسیوبیولوژی مانده است. ویلسون معتقد است کوشش جامعهشناس بر آن
است که رفتار انسان را عمدتاً از طریق توصیفهای تجربی سطحیترین جلوههای
فنوتیپ و به مدد الهام و شهود بیپشتوانه و بدون توجه به توجیههای تکاملی
در مفهوم واقعاً ژنتیکی آنها، تعیین کند (ویلسون الف، 16:1384)
این تعریف از جامعهشناسی ممکن است قدری سوگرایانه باشد زیرا مفاهیمی چون
فرهنگپذیری، فرهنگ مداری و اجتماعی شدن در این حوزه علمی بیانگر توجه
جامعهشناسی به ابعاد درونی وبیرونی انسان به شکلی همزمان است و بدیهی است
که جامعهشناس روابط بین افراد در جامعه و تأثیرات متقابل فرد و جامعه بر
یکدیگر را بررسی نماید اما در بین جامعهشناسان نیز اهمیت و ویژگی رفتار
انسانی از بعد روانشناسی مورد توجه واقع شده است. هومنز اگرچه یک
تقلیلگرای روانشناختی است و سعی میکند تا رفتار اجتماعی را با اصول
روانشناختی تبیین نماید اما افراد انسانی را جدا از هم نظر نمیگیرد بلکه
معتقد است انسانها موجوداتی اجتماعیاند و در کنش متقابل با یکدیگر بسر
میبرند. (رتیزر، 454:1384)
در عین حال اما نباید رابطه بین سوسیوبیولوژی و جامعهشناسی را از نظر دور
داشت، در بسیاری موارد هر دو دیدگاه تحلیلی یکسان از پدیدههای اجتماعی
ارادئه میدهند با این تفاوت که منشاء این تحلیلها به ذات انسانها ژنها
یا محیط پیرامون آن (جامعه) مرتبط میگردد.
یکی از ویژگیهای جسمی انسان نقش مهمی است که هیپوکالاموس در ایجاد تجارب مرموز ایجاد
میکند در واقع نوعی رابطه متقابل بین عملکرد هیپوکالامپوس و رفتارهای جنسی در انسان وجود دارد،
واکنشهایی مانند ترس، نفرت، عشق و محبت با نیازهای جنسی ترکیب میشوند و
شکل جدیدی از خواستهها را ایجاد میکنند. در اینجا سوسوبیولوژی به حوزه
فعالیت جامعهشناسی نزدیک میشود و سعی میکند آنچه را که در جامعهشناسی
مورد تبیین و تحلیل قرار میگیرد در قالبی بیولوژیک مورد مطالعه قرار دهد.
از این دیدگاه دلیل اینکه بسیاری از آداب و رسوم جوامع مختلف به
فرایندهای جنسی مانند باروری، حاملگی، کنترل موالید،
سقطجنین و روابط بین زن و مرد مربوط میشود عملکرد سیستم لیمبیک انسان
است. حتی انگیزه کشتن دیگران که نوعی تهاجم محسوب میشود یا انگیزههایی
مانند داشتن تقوا و پرهیزگاری و دوری از شهوترانی در این چارچوب تحلیل و
بررسی میشود. در واقع اگر جامعهشناسی به روابط بین انسانها در چارچوب
فرهنگها توجه
میکند و سعی در توضیح رفتار انسان با توجه به فرمها و ارزشهای حاکم بر
جامعه دارد از این دیدگاه نقش اساسی و تعیین کننده به ویژگیهای جسمی
افراد آن جامعه مربوط میشود. دورکیم در جامعهشناسی دین به مسائل خاصی
چون نیاز انسان به یافتن پایگاهی برای توجیه مصائب خویشتن مینگرد و برگر
دین را سایبانی مقدس فرض میکند که انسان در قالب آن احساس آرامش میکند و
در تمامی این مطالعات به روابط بین افراد و نیازهایی توجه میشود که در
درون جامعه شکل میگیرد اما سوسوبیولوژی سعی میکند تا حتی روند تکامل
حرکت انسان از چند خدایی بسوی یکتاپرستی را نیز در همین چارچوب توجیه کند،
زیرا معتقد است که افراد یکتاپرست توانستهاند تا خطرات سیستم لیمبیک خود
را کنترل کرده و با ایجاد وجدانی اخلاقی و پذیرش قواعدی خاص از مجال
بیشتری برای بقا برخوردار شوند
در بعد تفاوتهای رفتاری دو جنس تحقیقات اروین دیور نشان می دهد که جنس
مذکر در طول یک میلیون سال گذشته در پی شکار و ابداع آلات و ادوات لازم
برای آن بوده است . در تمامی این مدت مردان به
شکار میرفتند و زنان در خانه می ماندند و این موضوع نشان میدهد که این رفتار ریشه ای ژنتیک دارد.
( Devore , 1987 : 56 )
این موضوع ممکن است فمینیستها را به شدت عصبانی کند زیرا آنها مایل نیستند تا تفاوتهای رفتاری
دو جنس را به طبیعت منسوب نمایند بلکه آنرا حاصل نظامهای سلطه یا فرایند یادگیری رفتاری می دانند
و شواهدی نیز بر آن ذکر میکنند، باید توجه داشت آنچه سوسوبیولوژیستها
میگویند به معنی کم اهمیت نشان دادن نقش زنان نیست بلکه تنها نشان دادن
واقعیتی است که سابقه تاریخی قرنهای طولانی مؤید آن است. آنها تا جایی جلو
میروند که حتی رفتارهای خاص انسانی مثل محبت مادرانه را به ژنها مرتبط
میسازند.
بررسیهای رابرت بریج نشان میدهد که ژنی بنام مست عامل تعیین کننده
این موضوع است که آیا دختران در آینده مادران خوبی خواهند بود یا نه ؟
در آزمایشی که به روی موشها انجام شد، مشخص گردید موشهایی که فاقد
این ژن هستند نسبت به بچههای خود بی توجهی میکنند در حالیکه موشهای
دارای این ژن بشدت مراقب فرزندان خود هستند.
خلاصه و نتیجه
مهمترین اصول سوسیوبیولوژی را میتوان اینگونه خلاصه نمود. در این بینش
از تببین صرفاً زیستشناسانه استفاده میشود و در کنار آن نقشی اساسی و
مهم برای ژن بعنوان نخستین ملکول حیات قائل میگردد. اصل
بر این است که کدبندی اطلاعاتی ژنها به صورتی است که تنها حافظ یک هدف
اساسیاند و آن حفظ حیات است و حیات مانند انرژی جاودانه است زیرا در
گستره طولی زمان در قالبهای مختلف ظهور میباید و علیرغم مرگ و نابودی هر
نسل در قالب نسلی دیگر تجلی پیدا میکند. اگرچه شیوه زندگی موجودات مختلف
متفاوت است اما هدف نهایی هم آنها انتقال ژنها و حفظ حیات است و در این
میان انسان برترین محصول تکامل حیات در زمین است که با اتخاذ تدابیر
گوناگون رفتار خاصی را از خود بروز میدهد که بیش از آنکه فرایندی اکتسابی
باشد پدیدهای ذاتی یا غریزی است. علاوه بر آن امور معنوی و اقداماتی چون
فداکاری و از خودگذشتگی که مایه تمایز انسان با سایر موجودات تلقی میشود
نه تنها مختص انسان نیست بلکه آنها نیز ریشه ذاتی و ژنتیک دارند و هدف از
آن تنها کمک به حیات ژنهاست.
سوسیوبیولوژی برای پاسخگویی به آنچه که تأثیرات عمیق فرهنگ بر انسان
نامیده میشود بر این نکته تأکید میگذارد که فرهنگ بصورتی ژنتیک به ارث
نمیرسد بلکه به واسطه یادگیری از سایر انسانها کسب میگردد چرا که ژنهای
انسان اولویت خود را در تکامل او به عنصری تازه و کاملاً غیر زیستشناسانه
یا فرامادی یعنی فرهنگ تسلیم کردهاند اما آنها معتقدند همین عنصر کاملاً
متکی بر ذخیره ژنهای انسان است.
از جمله انتقاداتی که بر تئوری سوسیوبیولوژی وارد میشود میتوان به نظریه
انسانشناس معاصر مارشال سالینز اشاره کرد، او معتقد است سوسیوبیولوژی
نوعی کاپیتالیسم ژنتیک است که مانند نظام سرمایهداری سعی میکند تا برتری
ژنها را به اثبات برساند همانطور که هدف اصلی سرمایهداری غربی نیز دفاع
از ارزشها
و ساختارهای جامعه سرمایهداری غرب بعنوان هدفی طبیعی و اجتناب ناپذیر بوده است. (sahlins, 1976:73)
و از آن مهمتر سالینز استدلال میکند که خویشاوندی بین انسانها همیشه تابع
نسبت خونی نیست بطوریکه ممکن است فرد نسبت به کسانی که با آنها خویشاوندی
ندارد دست به فداکاری بزند. از سوی دیگر اگر فداکاری بر پایه ژنها تعریف
شود، در فرایند انتخاب طبیعی افرادی که دارای این ژن هستند و خود را فدا
میکنند از چرخه حیات خارج میشوند بنابراین در طی زمان باید رفتار
فداکارانه حذف شود و دیگر شاهد آن نباشیم. بدیهی است تمامی دیدگاههای
تقلیلگرا در دوران حاضر نفی میشوند و جامعهشناسی امروز بر پایه دیدگاهی
چند بعدی
و بصورتی تلفیقی سعی در شناخت و تبیین پدیدههای اجتماعی دارد. دیدگاهی
که حاصل دانش انسان در طی قرنها مطالعه و اندیشه بروی رفتار او است.
نویسنده:محمد مهدی لبیبی
منابع فارسی و لاتین
_ رتیزر، جورج، 1384، نظریه جامعهشناسی در دوران معاصر،ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات علمی.
_ شجاع شفتی، سعید، 1382، درآمدی بر سوسیوبیولوژی، انتشارات ققنوس.
_ ویلسون، ادوارد، 1384 الف، سوسیوبیولوژی، تلفیقی نوین، ترجمه عبدالحسین وهابزاده، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد.
_ ویلسون، ادوارد، 1384، ب، تنوع حیات، ترجمه عبدالحسین وهابزاده، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 15:3  توسط حسن وحدتی
|