|
* چشمانم به من دروغ نميگويند سروده ابوالقاسم حسينجاني
----------------------------------------------------------------------- قرار ما حرم توست هر كه درد ندارد نبايد هم كه بيايد! چشمانم، به من دروغ نميگويند خودم ديدم: خادمان حرم داشتند بيدردي را - نامردي را- جارو ميكردند! هر چند درد ما، هم، قابل نيست و گرنه - دوري- اين همه به درازا نميكشيد! نشاني كامل تو را آهو بچههايي - كه خاطرشان جمع بود- به خاطرم سپردند؛ و من صاف پيچيدم به سمت چشمانت! اي كاش ميتوانستم چيزي بگويم- تا رضا دهي! رضاي من، تويي! دلها را، آب ميكني؛ و گرنه - اين همه دريا- مگر ميشود از چشمخانهيي بتراود؟! مكان، امكان تو را ندارد از قدمگاهت آفتاب، قد ميكشد! مشت زايرانت را اگر بگشايند - دست كم - بهشت را، در خويش دارد! قرار ما حرم توست زيارت نامهات، زيارت نامه نيست زبان عاشقيست! نگاهت به غزالان غريب دل ميدهد! اي تدارك تقدير تكليف شبهاي بيداري را روشن كه ميسازي، فرشتهها نيز تاب نميآورند كه نيايند! از پاي نگاهت اي كاش، هر گز برخيزم! - «برايت بميرم»! وقتي تو هستي مرگ كاري ندارد! در روزگار قحطي مرد و عشق مهرباني نگاهت را كه ميبيند دست بردار نيست! مگر ميشود تو را اسير ديد؟! كبوتران حرم، غم ندارند: شيب تو - نيز- صعودي ست! مرا نميرسد با غريبنوازي تو، كنار بيايم! دل - كه ميگيرد- سراغ تو را ميگيرد بگذار هر چه ميخواهند بگويند؛ قرار ما حرم توست! * دري به كبودي آسمان سروده ضياءالدين خالقي ------------------------------------------------------ و من ديدم كبوتراني را كه به شوق طواف گنبد طلايي تو تمام جادههاي هوايي را زير دو بال گرفته بودند و من ديدم كبوتراني ديگر را كه حتي راه رسيدن را شكل خيال گرفته بودند و من ديدم كبوتراني را كه بي دستهاي شما - دستاني كه بذر ميپاشيدند- از زمين دانه برنميچيدند و من ديدم تير و كمان و تفنگ صياداني را كه بال هيچ كبوتري را نشانه نميرفتند و من ديدم ... چرا كه او ضامن من ضامن تو ضامن آهو بود چرا كه چشمهاي او چشمه دل چشمه محبت چشمه جادو... نه! چشمه «ياهو» بود و من ديدم كبوتراني را كه تنها به نشانه شادي - شايد از استاديوم بزرگ آزادي!- چگونه و با چه شتابي به سمت آسمانهاي آبي پركشيدند به اين اميد كه روزي بر صحن زميني فرود آيند كه گنبد آسمانياش فراتر از ابرها رسيده و آنجا هر كبوتري با بالهاي خود دري به كبودي آسمان كشيده است. * قصيده حرم سروده عباس سودايي ----------------------------------------- در كشور ايران كه دلتنگي فراوان است كنجي براي گريه، اي مردم! خراسان است كنجي كه جذاب است مثل خال كنج لب كنجي كه در واقع تمام خاك ايران است در نقشه سمت چپ، كمي بالا، تپش دارد اين نقشه انسان است و مشهد قلب انسان است در دلنشيني اين عروس از رامسر بهتر او باعث شيريني قند فريمان است مشهد شهادت ميدهد در خاك من گنجيست در آسمان فوج كبوترها نگهبان است اي حس امشب! بادبانها را بكش پايين! بادي كه امشب ميوزد در شعر، توفان است آقا! كمي هم درد دل دارم اجازه هست؟ با آن كه پيش از گفتنش شاعر پشيمان است همسايه ما سالها حرف از حرم ميزد او مرد و اين قصه فرزندش پريشان است ديروز ميخواندم شما حج فقيرانيد امروز دور از دسترس، حج فقيران است هر كس كه دست و بال او تنگ است، لايق نيست؟ يا هر كه پولش يبشتر باشد مسلمان است؟ يك لحظه خوابم برد، گويا در حرم هستم اين جا كه حالا ايستادم زير ايوان است پشت سرم مردي زيارتنامه ميخواند از ظاهر او ميشود فهميد چوپان است از روستاي كوچكي اطراف مشهد يا از پيرمردان عشاير، از لرستان است يك چوبدست و سفره ناني خشك پهلويش انگار در جيب كتش يك جلد قرآن است دستش به روي شانهام ناگاه...، امري بود؟ ميخندد و زير لبش اين بيت پايان است: مشهد مدينه، كربلا را در خودت درياب جانان تو هستي، گنبد و گلدسته بيجان است
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۸۸ساعت 23:36  توسط حسن وحدتی
|
|