|
هرمنوتيك علم مطالعه معنا است.دانش تفسير،هرمنوتيكها علاقمند هستند به شيوه هايي كه مشمول معني است.نه فقط در متن ،مانند كتابها،ودست نوشته ها (اگرچه اين علاقمندي اصليشان بود)و در واقع در اعمال اجتماعي و در روشي كه در آنها ممكن است محتوي معنا باشد.بنابراين مورخان هرمنوتيك هستند.خواه آنها آن را محقق كنند يا نه.دقيقا تا حديكه آنها تلاش مي كنند تا متن هاو موضوعات و اعمالي كه نسل هاي گذشته براي ما گذاشته اند،را بفهمند.روشهاي علوم طبيعي مورد استفاده آنها نخواهد بود.نه فقط تاريخ غير قابل تكرار است بلكه آن نمي تواند هيچ شباهتي به لابراتوار آزمايش داشته باشد.(پيكار واترلونمي توانددوباره اجرا شود بدون سربازان آلماني كه به كمك ....رسيدند به منظور مشاهده اگر ناپلئون دوباره اروپا را تسخيركند ). اما رويدادهاي تاريخي و اجتماعي از انواع موضوعات كاملا متفاوتي هستند كه بوسيله دانشمندان علوم طبيعي مطالعه مي شوند.دانشمندان علوم طبيعي مي پندارند كه آنها موضوعاتي را مطالعه مي كنند كه مستقل از آنها بعنوان مشاهده گر وجود دارند و آن موضوعات مطابق قوانين علي با قائده هستند.دانشمندان طبيعي نمي پرسند معناي يك اتم چيست.چه محركي ممكن است داشته باشد.يا چرا وجود دارد.او(زن يا مرد)به سادگي به روابط علي كه درآن گير شده است،نگاه مي كند.(وبنابراين علت آن چيست؟و چه ممكن است علت آن باشد) در مقابل مورخ مانند يك هرمنوتيك يك موضوع را اثر دارد مطالعه مي كند نه براي اينكه بطور علي آن را معين كند،بلكه براي اينكه معني هايي در آن عمل است.اگر يك مورخ درباره مرز امپراطور صليبي بپرسد،او نمي پرسد چه علتي باعت عمل امپراطور شده است ،بلكه ترجيحا چه او انجام داد كه فكر مي كرد او را به خواسته اش مي رساند وفهم معاصرش چطور بود وارزيابي ان عمل است.كم اين پرسش را فراتر ببريم،به منظور فهم اعمال امپراطور فهميدن اينكه چطور او جهان پيرامونش را (فرهنگي) مي فهميد، ضروري است. ما هنوز بايد فراتر برويم.موضوع مورد مطالعه چيزي كاملا جدا از مورخ نيست.نظير مورخ، موضوع مطالعه ساير انسانها هستند.دانشمندان علوم اجتماعي يا هرمنوتيك،شامل مورخها،جامعه شناسان، وانسان شناسان فرنگي در فرآيندي از ارتباط با انسانها و جوامعي كه مورد مطالعه اند درگير هستند. تصور كنيد كه شما در حال صحبت با يك بيگاه هستيد.شايد يكي از مسائلي كه شما براي غلبه كردن داريدقبل از آنكه واقعا شروع به صحبت با يكديگر كنيدفهم ادراك يكديگر از جهان است.با چه قصدي و چرا با هم در حال ملاقات هستيد.اين بر بدفهمي وآشفتگي خارج از روش غلبه خواهد كرد.در حقيقت مورخ چيز مشابهي را انجام ميدهد.مورخ مي پرسد تصور قبلي امپراطور چه بوده است. وفرض او چه بوده،و آنچه كه او فكر مي كند براي دست يافتن بايد تلاش كند.مورخ مشابه دانشمندان طبيعي ،توانايي هاي اجتماعي دنيوي اش را به كار مي برد. اگر چه اينجا آن يك توانايي روزمره برقرار كردن ارتباط وكاربرد زبان است كه بعنوان مخالفت با مهارتهاي تكنيكي مهم است. اما اين مهارت بوسيله نظم دانشگاهي بسط و باز تعريف مي گردد.وقتي كه دانشمند اجتماعي تلاش ميكند تا فاصله فرهنگي تاريخي يا جغرافيايي يا حتي گروههاي مسئله دار درون جامعه خودشان را بفهمد،آنها چيزي را انجام مي دهند كه نه فقط در تواناييشان در ارتباط با ديگران بلكه همچنين در ترميم ارتباطات گسسته شده-مانند بد فهمي و تعارضها-درون فرهنگشان ريشه دارد.
اين به ما دو نوع دانش مي دهد:يك علم طبيعي كه در تواناييمان به كار كردن ريشه دارد و يك علم اجتماعي يا فرهنگي كه در تواناييمان به كاربرد زبان است.آن براي هابر ماس مهم است كه اين دو علم مغشوش نيستند.وبسياري از نظريات استدلالش دركتاب دانش ومنافع بشري حمله كردن به ادعاهاي پوزيتويستي كه همه روشهاي تحقيق بايد بر مبناي مدل علوم طبيعي باشند،است.(رجوع به علم گرايي)چنين رهيافتي فقط بعنوان تئوري علمي اشتباه نيست،بلكه.چنانكه آن نوع بشر را به موضوعي كه مانند مولكولها و امواج نوري مي تواند دستكاري شود تقليل دهد، آن همچنين از نظر سياسي هم خطرناك است.آن مهندسان اجتماعي را بعنوان مخالفت با يك سياست مردمي كه اهميت توافق عمومي و موافقت سياسي را تشخيص مي دهند، تشويق مي كند. اين دو دانش پايان داستان نيستند. سومي علاقه شناختي،در رهايي است،اندكي مشكلتر است.ممكن است استدلال شود كه اولين دو علاقه واقعاصرف شكلهايي ممكني كه دانش مي تواند بگيرد،شود.علوم اجتماعي وجود دارد و علوم اجتماعي وجود دارد و ان هم هست.كم و بيش ،هابرماس پيشنهاد كردكه سومين شكل دانش وجود دارد -كه همه مي شناسند بعنوان جوامعي كه با نابرابريها وفشارهاي سياسي مشخص شده اند.كه آن يكي به ويژگي خاص و تاريخي جهان اجتماعي پاسخ مي دهد. معلوم نخواهد بود اين مشاهدات به نوبه خود سومين شكل دانش را رشد دهند.اعمال قدرت مي تواند دقيقا با علوم اجتماعي سروكار داشته باشد.برمبناي مشاهده يك اعمال قدرت از تهديد هاي قلدر مدسه تا حمله پليس ضد شورش تا تصميم هيئت مديره يك شركت بين المللي ،يك هرمنوتيك مي تواند تحقيق كند كه چرا اين مردم چنين اعغمالي را انجام دهند،چطور مي توانند آنها بفهمند كه جهان به چنين روشي كه آنها اعنال خودشان را انجام مي دهند قابل قبول خواهد بود. هابر ماس باعث يك حركت جسورانه مي شود،اگرچه آن يكي در تئوري ايدئولوژي ماركسيست ريشه دارد.او پيشنهاد مي كند،اعمال قدرت ممكن است چنانكه قرباني(حتي وقتي كه ذينفع است) نا آشنا است، باشد.بعلاوه اگر اعمال قدرت در مشاركت نا مريي است پس همچنين آن براي هرمنوتيك نامريي خواهد بود .بنابراين اگر اين شكل نامريي قدرت وجو دارد،پس در واقع آن به يك شكل متفاوت از علوم اجتماعي نياز خواهد داشت تا آن رامشخص و افشا كند .هابر ماس ممكن است شروع به توجيه اين ادعاها كند ابتدا با هيچ كه يك گروه نوعا اقدام به اعمال كنترل روي ديگران فقط از طريق تهديد به خشونت انجام نخواهد داد(چنانكه ممكن است قلدر يا پليس ضد شورش). ترجيحا گروه اعمال قدرت ميكند زيرا داشتن برخي حقوق پذيرفته شده است كه آنچنان آنرا انجام بدهند.آن قدرت مشروع است.بنابراين ممكن است هيئت مديره كمپاني تصميم بگيرد هزار كارگر را اضافه بسازد.زيرا كمپاني يك قرارداد قانوني با كارگران دارد كه آن حق را مي دهد.در همه اين موارد اعمال قدرت كاملا آشكار است.و براي هرمنوتيك مسئله اي را مطرح نخواهد كرد. با اين وجود ،ما ممكن است خواسته باشيم تصور كنيم فرهنگي را كه در آن هر كس معتقد است دو نوع مردم در جهان وجود دارد.يك گروه مركب از آنهايي كه بطور طبيعي آزاد هستند ،گروه ديگر كه مركب از برده هاي طبيعي هستند.(فيلبسوف يوناني آريس توتل به چيزي در اين معتقد است)برعكس ممكن است ما تصور كنيم كه يك فرهنگ مي آموزد كه گروهي بطور طبيعي قوي تر وبا هوش تر از ديگران باشد. ودر واقع اگر گروه ضعيف انرژي را روي آموزش بيش از خود يا كار بيش از حد هرز بدهد پس قدرت توليد مثل اش آسيب مي بيند.(در اينجا ما چيزي از اعتقادات قرن هجدهم درباره فرودستي طبيعي زنان داريم )هرمنوتيك ممكن است هنوز استدلال كند كه آنها قادر هستند به اعتقادات فرهنگي اشتباه نفوذ كنند.با اين حال پاسخ هابر ماس دو پهلو است.از يك سو او ممكن است تصديق كند هرمنوتيك مي تواند چنين اعتقاداتي رادرگذشته تشخيص بدهد،اما ممكن است هنوز بپرسيم كه آيا آنها مي توانند بگويند كه آنها خودشان دچارنسخه امروزي چنين اعتقاداتي نيستند .ممكن است جوامع معاصر و جوامع فرهنگي تحت كج فهميهاي مشابه با يونانيان باستان و يا عصر ويكتوريا تلاش كرده باشند.از طرف ديگر ،هابر ماس به اهميت نقشي كه جذب ماهيت بازيهاي اين مثالها ميشود اشاره مي كند.بد فهميها بوسيله ساخت پديده فرهنگي كه طبيعي ظاهر مي شوند، عمل مي كنند .اگر چيزي طبيعي است ،پس آن نمي تواند تغير يابد ونكته بحثي وجود ندارد يا تصور اينكه جهان متفاوت باشد. اگر از اين استدلالها پيروي شود كه قصديك دانش رهايي بخش آزاد كردن بشر از چنين بد فهميهايي است ،اين است گفتن آزاد كردن از وهمهاي به خود بسته. كه خدمت مي كند به بند كشيدن خود مختاري است.هابر ماس دو مدل از چنين دانش آزادي بخش را يافت. يكي روانكاوي است:روانكاو اثار عصبي كه ظاهرا طبيعي شده باشد، بيان ميكند.همانند فلج ها،دردهاي فيزيكي يا كسالتها. اگرآن نشانه ها به اين علائم برگردد تحليل موفقيت آميز خواهد بود نه با دلايل فيزيكي(همچنانكه يك درمان ممكن است در علايق شناختي تكنيكي ريشه داشته باشد).بلكه پس از سانحه وحوادث كم وبيش معني دار گذشته بيمار.بيمار از يادآوري حوادث بازداشته خواهد شد زيرا او(زن يا مرد)نمي تواند آگاهانه باآن كنار آيد.فقط براي ناخود آگاهش اين خاطره را در علائم عصبي بيان خواهد كرد.بنابراين روانكاو معنا را در يك حادثه كه به نظر طبيعي مي رسد مي يابد.همانطور كه قبلا اشاره شد منبع ديگر الهام هابر ماس نظريه ايدئولوژي انتقادي ماركس است.اينجا استدلال اين است كه سيستمهاي اعتقادي جوامع طبقه بندي شده به روشي عمل مي كنند ،آنچنانكه نابرابريها ژنهان و فراتر از بحثهاي معني دار و چالشي گذاشته شونددر شرح دادن چيزي از اين نظريه ايدئولوژي انتقادي ،ممكن است اشاره شده باشد كه اين از نظر سياسي كاملا خطرناكتر از اغتشاش نهفته در علوم طبيعي و علوم اجتماعي مي باشد.اگر به جهان اجتماعي بعنوان يك موضوع طبيعي نزديك شود . فرض شده باشدكه بطور علي مي تواند تغيير يابد ودر واقع اگر همه گزينه ها به علوم طبيعي (مشابه روانكاوي و هرمنوتيك)بعنوان چيز اشتباه كنار گذاشته شود.سپس آزادي دمكراتيك جامعه ممكن است منع شود .مثلا اگر بازار يك پديده طبيعي فرض شود،شخص قادر نخواهد بودژيشنهاد كند ايت بازار مي تواند رها شده باشد و روشهاي عادلانه تر با سازمان دادن توليد وتوزيع مي توانند پيدا شوند .چنين پيشنهادي به اندازه انجام يك روش سنجيده بي معني خواهد بود. بنابراين وظيفه ايدئولوژي انتقادي افشا كردن معناي واقعي -در شرايطي كه دخدمت منفع سياسي بوده است- كه بوسيله ايدئولوژي هاي ظاهرا اجتناب ناپذير وبي معني جامعه مخفي شده است.درست مانند وظيفه روانكاو كه افشا كردن تجارب معني دار اما تلخ كه بوسيله نشانه هاي ظاهرا طبيعي بيمار مخفي شده است.بنابراين ممكن است علوم رهايي بخش بعنوان يك ادغام ضروري علوم طبيعي وهرمنوتيك قابل درك باشد.اگر قدرت نوعا تحت ژوشش طبيعت ثانويه اعمال شده باشد.پس آن با علوم طبيعي و هرمنوتيك مخفي خواهد ماند.علوم طبيعي براي پذيرفته شدن پوششها را خواهند گرفت و هرمنوتيك منابع ضروري انتقادي را براي فرا رفتن از معاني پذيرفته شده كه بشر در سطح در يك سطح روزمره تشخيص مي دهد، از دست خواهند داد.فقط يك علم رهايي بخش كه به محدوديتها وشكستهاي ارتباطي حساس است آماده است تا پيشنهاد كند چنين شكستهايي فقط ناشي از تصادف يا بي كفايتي بخشي از كاربران زبان نيست.بلكه اغلب در نابرابريها و فشارها ريشه دارند و منابع ضروري براي افشا كردن اعمال قدرت نامشروع خواهد داشت. استعمار جهان حياتي منابعي كه با آن آزادي فرد در جوامع پيچيده تر تضعيف شده است .بعنوان فرآيندهايي كلان اجتماعي بطور روز افزون كاملا خود مختارمي شوند و اعمال آنهايي كه تحت تسلط آنها هستند را محدود مي كنند.در اصطلاحات فني هابرماس اين فرآيند است كه باآن جامعه بعنوان يك سيستم به جامعه بعنوان جهان حياتي تبديل مي شود.هابر ماس نظريه رادر كتاب كنش ارتباطي توسعه داد.دست كم در پاسخ به نارسايي كه او در شرح روابط سيستم و جهان زندگي كه در كتاب بحران مشروعيت معرفي شده است، ديد. استعمار ممكن است بعنوان نتيجه ناخواسته رشد جوامع پيچيده ومساله سازماندهي و ثبات كه آن جوامع باآن روبرو هستند، ديده باشد.هابرماس پيشنهاد مي كند كه جوامع خردمي تواند تا حدود زيادي از طريق ظرفيتهاي روزمره مردمي كه در آن زندگي مي كنند و هم ضرورتا از طريق تواناييشان به برقراري ارتباط معني دار با همديگر سازماندهي مي شود.اگر من شخصا بدانم ،حداقل بعنوان يك آشنا،هر كس را كه من دوست دارم ملاقات كنم.پس من بطور كلي مي توانم چيزي با مذاكره با اين مردم انجام بدهم.من كسيكه مهارتها و منابع خاصي كه ممكن است نياز داشته باشم ،دارد را خواهم شناخت. من چطور معامله كردن با آنها را خواهم شناخت يا در غير اينصورت الزام آنان به اينكه دسترسي به آن منابع را به من بدهند.من قادر خواهم بود تا اشتباهي را كه كرده ام جبران كنم .اينجا من بايد انواع ظرفيتهاي ارتباطي كه مطلوب هابر ماس در تحليل كردن درون برنامه عملگرايي جهاني بود را به كار ببرم.مسائل شروع به ظهور مي كنندوقتي كه جوامع بزرگتر مي شوند و در نتيجه انواع پروژه هايي هميشه پيچيده تر كه من مي خواهم درگير شوم. من ممكن است قادر باشم ظرفيتهاي ارتباطي ام را استفاده كنم تا قايق ام را براي تعمير بدهم يا در سفر ماهيگيري ام در خواست كمك كنم.اما نه همه هر گونه قصدي كه من نيازدارم به كمك به فرود آمدن موشك روي ماه. پروژه ها پيچيده علمي (در واقع پروژ هاي سياسي،مانند ساختن امپراطوري،نهادهاي ملي مراقبت از سلامت)به هماهنگي اقدامات افرادي كه يكديگر را نمي شناسند،نياز دارد و در واقع ممكن است هرگز يكديگر را نكرده باشند.
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 22:31  توسط حسن وحدتی
|
|